مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

بسم الله
نوشته های رامین مددلو. اهل شهر خوی
فارغ التحصیل دانشگاه امام صادق علیه السلام/ دانشجوی دکتری دانشگاه مفید قم رشته علوم سیاسی/ پژوهشگر مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کردستان» ثبت شده است

جمعه, ۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۲ ب.ظ

زوال معنا در مفهومی بی معنا

واقع

نامش ریوان بود. اهل سلیمانیه عراق. می گفت کودکی و نوجوانی اش در کرج گذشته. 15 سال؛ به کارگری. مدتی هم در انگلیس زندگی کرده. اما الان، بعد از فتنه داعش، دست زن و پسر نوزادش را گرفته بود و آواره سرزمینی دیگر.

نام پسرش را پرسیدم. گفت هیوا. گفتم اسم قشنگی است؛ در ترکی آذری نام میوه ای خوشبوست. گفت در کردی سورانی یعنی امید. گفتم قشنگتر شد.

برخلاف نام پسرش، چشمانش ناامید بود. و همسرش؛ دلگیر.

گفت عادت کردید؟ گفتم سفر زندگی ام شده. گفت اما همسر من هنوز در حسرت سلیمانیه مانده. گفتم چطور؟ اینجا که پر است از اکراد. هم زبان های خودتان. محله و قهوه خانه تان هم که همه کرد هستند؟ گفت: هستند... اما با ما فرق دارند.

 

مفهوم

ناسیونالیسم واحد کردی. ناسیونالیسمی که هر چهار عرصه کردی سوریه، ترکیه، عراق و ایران را دربرمی گیرد. مفهومی که بارها و بارها از زبان کنشگران سیاسی جدایی طلب کُرد شنیده ایم. در شبکه های تلویزیونی شان، برنامه های فرهنگی شان، سخنرانی های سیاسی سرشار از شعارشان. البته در جایی مهمتر نیز: در بحث ها و تجمعات پر از شور و تندیِ میدانیِ جوانانشان.

اما واقعا چنین مفهومی در عرصه زندگی واقعی نیز معتبر شده؟

 

شروع به جستجوی تاریخ می کنم. جمهوری مهاباد قاضی محمد؛ در بحث های جدی و مذاکراتش، نشانی از این ناسیونالیسم نیست. همه امور بر مدار تشکیل جمهوری خودمختار مهاباد ذیل دولت ایران می چرخد.

می رسم به احزاب چپ گرای دوره معاصر. آنها نیز رنگ ایرانی دارند. حتی حزب دموکرات آنقدر به رنگ ایرانی بود که جهت مبارزه با ملت ایران، مدتی هم پیاله مجاهدین خلق می شود در شورای ملی مقاومت.

 

اما خارج از مرزهای ایران؛ می رسم به نام پ.ک.ک؛ که آش شله قلم کاری است از نژادگرایی و مارکسیسم. هر چقدر در گفتگوهای جدی اش جستجو می کنی، کمتر نشانی از ناسیونالیسم واحد کردی می بینی. همه حرفهای جدی و غیرشعاری در چارچوب ترکیه است. یک فضای تنفسی ذیل نام ترکیه که گفتارها را شکل داده، محدود کرده، مشخص کرده. این فضای تنفسی خود را در فرزند عاقل پ.ک.ک، یعنی حزب دموکراتیک خلق ها بیشتر نشان می دهد. آنقدر که گویی عقلای قوم شعار را با واقعیت یکی کرده اند و واقعیت را تجلی حقیقت می دانند. باور ندارید؟ به سایت این حزب بروید. آیا نشانه ای از ناسیونالیسم واحد کردی در آن است؟ یا هر چه هست نشانه ای است از یک حزب قوم گرای رسمی ترکیه که جزو عرصه سیاسی "آن کشور" است؟ در میان مردم کرد ترکیه باشی دیگر نیازی به استدلال نیست. نشانه کافی است. اکراد ترکیه یکی از پایه های رأی آوری حزب عدالت و توسعه هستند. حزبی که مدتی است به مناطق کردنشین سوریه حمله کرده. آیا مردم کردی که پیش از این به حزب عدالت و توسعه رأی داده اند؛ در انتخابات پیش رو به تغییرات زندگی خود نگاه خواهند کرد یا به ناسیونالیسم واحد کردی که در عفرین مورد هجوم آک پارتی قرار گرفته؟

 

اگر هر آنچه گفته شد، فهم من از وضع الان بود؛ داستان اقلیم کردستان عراق داستان آینده است. آینده ای که در آن دولتی کردی زمام امور را در دست دارد. سیاست، دیگر عرصه ستیز با دیگری نیست، بلکه عرصه تدبیر امور خودی است. ناسیونالیسم واحد کردی از سلب نیرو می گرفت. از نفی دیگری هویت خودی را می ساخت. در اقلیم کردستان عراق اما "دیگری" وجود ندارد. دولت، همه چیز را تغییر می دهد؛ مفاهیم را بازسازی می کند؛ شیوه زیست را معین می سازد؛ ابهام را شفاف می سازد؛ و شفافیت یعنی اینکه تصورات شخصی باعث اتحاد نخواهند شد؛ گفتگوها و بحث ها واقعی خواهند شد. شفافیت یعنی یک کرد اهل سنندج در اربیل عراق خود را در فضای دیگری خواهد دید. این بار دیگریِ او، خودش نیز یک کرد است. او اینبار، در برابر یک کرد، غریبه است. شفافیت یعنی اختلاف کردهای سوریه و عراق بر سر اداره شهر سنجار (شنگال). شهری که در عراق واقع بود ولی به دست نیروهای کرد پ.ی.د سوری از دست داعش آزاد شد. و سوری ها گفتند که "خود" می خواهند این شهر را اداره کنند، نه "دیگری".

 

تاریخ، عرصه عمل و گفتگوست، عمل و گفتگو نشان از دغدغه ها دارد. دغدغه های مشترک، هویت مشترک می سازند؛ اگر هم سلبی باشند و هم ایجابی. ناسیونالیسم واحد کردی توان دغدغه شدن ندارد. چون ایجاب ندارد؛ چون واقعیت ندارد. پس تنها از سلب قدرت می گیرد؛ سلبِ دیگری. دیگری ای که ممکن است دشمن مشترک هم باشد، مانند داعش. اما پس از حذف دشمن مشترک، ناسیونالیسم کردی نیز بی هویت می شود. چون از خود چیزی ندارد. چون نیست.

 

 


پ.ن:

انتشار نخست در کانال جامع مرکز رشد:

 

⇔ سروش 
 sapp.ir/Rushdisu

 

⇔ایتا 
 eitaa.com/Rushdisu

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۲
رامین مددلو
شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۰۸ ب.ظ

این مرزهای لعنتی

 

کوچه‌ی باغ، شهانق، خوی/ پاییز 1377

نه سال داشتم. شاید هم ده سال. همسایه دیواربه‌دیوار سمت چپمان، وقتی‌که به‌طرف قبله می‌ایستادیم، یک خانواده کُرد عراقی بود. خانواده که می‌گویم یعنی یک زن با سه چهار کودک قد و نیم قد.

بچه‌هایشان توی کوچه نمی‌آمدند. ترکی بلد نبودند، فارسی هم. انگار نبودند.

یک‌بار که از مدرسه برمی‌گشتم اتفاق افتاد. پلیس آمده بود و وسایلشان را ریخته بودند بیرون. مهاجر بودند، پناهنده بودند، غیرقانونی بودند. اما شاید اصلش این بود که پول پرداخت اجاره خانه را نداشتند. زن داد می‌زد، گریه می‌کرد، عصبانی می‌شد؛ و بچه‌های قد و نیم قدش... .

مردها و زن‌های کوچه در عرض کوچه تنگ، نیم حلقه می‌زدند و نگاه می‌کردند. انگار دارند یک فیلم نگاه می‌کنند و البته فقط نگاه می‌کنند. کسی جلو نیامد، رگ غیرت کسی باد نکرد، همه اشباه الرجال توجیه‌گر بودند. چون "آن زن و بچه هایش" کرد بودند، مهاجر بودند، پناهنده بودند، غیرقانونی بودند. چون غریبه بودند.

اسباب و اثاثیه‌شان را، اگر بشود اسمشان را گذاشت اسباب و اثاثیه، بار یک نیسان آبی‌رنگ کردند، خودشان را هم. رفتند. هم آن خانواده کرد عراقی و هم مردها و زن‌ها.

                                                                 

باحچلی اؤلر، استانبول/ بهار 1396

بالای پل عابر پیاده، کنار قدم‌های اول پلکان خوابیده بود. هشت سال داشت. شاید هم نه سال. از کنارش می‌گذشتیم، به‌سرعت. به منِ ایرانی چه ربطی دارد؟ یک زن محجبه ایستاد. نشست و خواست کودک را بیدار کند. نگران شده بود. پسربچه نخوابیده بود. ازحال‌رفته بود. پسربچه سوری بود. پس بقیه هم مثل من فکر می‌کردند: به منِ ترکیه‌ای چه ربطی دارد؟

از آن جمع سی چهل نفره در آن لحظه و دقیقه، تنها یک زن، مرد بود. تنها یک زن هویت انسان ها را داشت.

---------------------

 

ما خاورمیانه‌ای‌ها مردمانی هستیم با دردهای مشترک، با خاطرات مشترک، با رنج‌های مشترک. نیز با توافقی مشترک: همه از هم فرار می‌کنیم.

این مرزهای لعنتی... این مرزهای عوضی روی تن خاورمیانه، ذهن‌هایمان را زخم کرد. این هویت‌های مصنوعی... این هویت‌های توخالی، از احساس تهی‌مان کرد.

 

 

* شرح عکس: فیلم "لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند" را ببینید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۸
رامین مددلو
پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۴ ب.ظ

کردستان عراق و آینده مبهم

نکته:

این مطلب ابتدا در کانال جامع مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام منتشر شده است:

  https://telegram.me/rushdisu/1509

 

kurd

 

" 10 ساله که بودم ارتش صدام به شهرم، حلبچه، حمله شیمیایی کرد. هزاران تن از مردم شهرم، به همراه خواهرها و مادرم، در این حمله کشته شدند و چه خوب شد که کشته شدند و دست نظامیان بعثی به آن‌ها نرسید. من و پدرم بالای کوه بودیم. به ایران فرار کردیم. همراه با 340 هزار کرد دیگر. چون ارتش بعث هنوز می‌کشت تا آنکه عدد کشته‌های کرد به 183 هزار تن رسید. آواره بودیم. پدرم کارگری کرد. پدرم تحقیر دید. پدرم در غربت مُرد. نمی‌خواهم تحقیر ببینم. نمی‌خواهم در شهرهای ایران و ترکیه، یا اصلاً تو بگو اروپا، آواره باشم و غریب".

این روایتی است که اگر روز همه‌پرسی در حلبچه بودم، احتمالاً از زبان یک مرد 40 ساله با برگه همه‌پرسی در دست و تیک مربع آری درون آن، می‌شنیدم؛ اما روایت این مرد کرد پاسخ سؤالم نبود، اگرچه روایتی تاریخی و احساسی بود. چون سؤال من این بود: این کارتان عادلانه است؟ او در برابر اصرارم می‌گفت:

"بله. عادلانه است. چون حق هر فردی تعیین سرنوشت خود است. برپاداشتن این حق، عدالت است و جلوگیری از برخورداری از آن، ظلم".

اما بازهم ابهام من حل‌نشده باقی‌مانده بود. "حق تعیین سرنوشت" عبارت زیبایی است اما همه واقعیت نیست. آنچه من برای سرنوشت خودم انتخاب می‌کنم، بر سرنوشت دیگران نیز اثر می‌گذارد. اگر نتیجه انتخاب من، افزایش ظلم به دیگری باشد، اگر دیگری به سبب انتخاب من آسیب ببیند، اگر نتیجه انتخابم افزایش ظلم به خودم باشد و آسیب ببینم، بازهم انتخاب منجر به این نتیجه عادلانه است؟

در این نگاه، بیش از آنکه عدالت را در برخورداری از یک حق ببینم، عدالت را درنتیجه حاصل از تحقق یک حق جستجو می‌کنم.

نتیجه همه‌پرسی کردستان عراق، به عدالت ختم نخواهد شد چون موجب افزایش ظلم به اکراد و دیگران خواهد شد. هیچ‌چیز در کردستان عراق تغییر نخواهد کرد. چون این اقلیم سالهاست از استقلال، تنها نام آن را ندارد. در چشمان هم‌صحبت 40 ساله فرضی من، واژه استقلال یعنی پاسخ همه مشکلات کردستان. این معنا را سیستم سیاسی حاکم بر کردستان در ذهن او کاشته. درحالی‌که استقلال رسمی کردستان عراق به معنی راهکاری است برای افزایش قدرت خاندان مسعود بارزانی. همه‌پرسی چه به استقلال رسمی کردستان عراق منجر شود و چه به‌صورت نمادین نتیجه آری آن در یادها باقی بماند، در هر دو حال قدرت کاریزماتیک مسعود بارزانی را میان مردم کردستان عراق و نیز قدرت چانه‌زنی وی را میان قدرت‌های خارجی افزایش خواهد داد.

همه‌پرسی "آورده‌ مثبتی" برای مردم کرد نخواهد داشت. آنچه مردم کرد نیازمند آن هستند رهایی از طایفه‌گرایی و عشیره گرایی در سیاست است. رهایی از سیاست زده نمودن امر فرهنگی قومیت است. رهایی از زندان تاریک قومیت‌گرایی شدید است. همه‌پرسی پاسخ این مشکلات نیست، بلکه افزایش‌دهنده و متورم ساز این مشکلات است. تورم بحران قومیت‌گرایی، انتهای جاده خطرناک همه‌پرسی است و این نتیجه، عادلانه نیست. چراکه حرمت و شأن مردم کردستان عراق بسیار بالاتر از گرفتار ماندن در این مشکلات و بحران‌های پیشاعقلی و پیشادینی است.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۴
رامین مددلو
چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۸ ب.ظ

عکاس حرفه ای

وقتی از یک عکاس حرفه ای حرف می زنیم، منظورمان چه کسی است و با چه عکس هایی؟

در ذهن من عکاس حرفه ای یعنی بولنت قیلیچ، عکاس کُرد (از نژاد زازا) اهل ترکیه.

 

نمونه عکس های این عکاس از یک اتفاق:

شکستن خط مرزی بین سوریه و ترکیه که راه مردم آواره را برای فرار از وحشت زندگی زیر سایه تروریسم و مرگ سد کرده بود. راه فرار از دق مرگ شدن را سد کرده بود. راه فرار مادران از دیدن جنازه کودکانشان. راه فرار پدران از دیدن التماسِ چشمانِ گریانِ دخترکانشان.

 

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۱۸
رامین مددلو
پنجشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۳۳ ب.ظ

من مخالفم

پیش از نوشت:

کار سختی است. اینکه بیایی با خواسته مردم یک شهر مخالفت کنی. اما انگار این مطلب چسبیده است به گلویم. حرف حق را نمی شود نگویی. به خصوص اگر کسی آن را نگوید.


از دوران کودکی خود به یاد دارم و شنیده ام این سخن معروف همشهریانم را که می گفتند باید شهرمان استان شود. این شعار برخاسته از این باور بود که مرکز استان آذربایجان غربی اجازه پیشرفت را به سایر شهرهای استان نمی دهد، اعتبار آنها را نمی پردازد و... .

باور، باور صحیحی بود و هست. اما آنچه از آن منتج شد در عالم واقع عملی نیست و در صورت عملی شدن آسیب های جدی ای وارد خواهد آورد.

فرض کنیم مسئولین همشهری همت نمودند و زیرساخت های لازم برای استان شدن خوی را آماده کردند، فرض کنیم دولتی پیدا شد و استان شدن خوی را مصوب کرد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟

از یک سوی مردم خوشحال خواهند شد زیرا تصور خواهند کرد یکی از مهم ترین موانع رفع محرومیت شهر از مسیر پیشرفت آن برداشته شده است ولی از سویی دیگر... .

از سویی دیگر ما شاهد استانی خواهیم بود با نام آذربایجان غربی، با قومیت های ترک و کُرد و با اقلیت 60 درصدی کُرد!!

دوستانی که از نزدیک می شناسندم می دانند به هیچ وجه در بند قومیت گرایی و یافتن هویت از میان استخوانهای پوسیده برآمده از خاک در قبرستان های متروکه نیستم و نخواهم بود.

سخن بر سر این تن است که در شرایط کنونی قومیت گرایی در بین هموطنان کرد بیداد می کند (به خصوص پس از شکل گیری اقلیم کردستان عراق و منطقه خودمختار کردنشین سوریه). این واقعه، یعنی جدایی شهرهایی با اکثریت ترک نشین از آذربایجان غربی و باقی گذاشتن آن به وضعی که وصف آن در بالا به اشارت گذشت به معنای خطری جدی از منظر امنیتی برای منطقه است.

بیایید دید خود را وسعت بخشیم. قرار نیست که دنیا به کام ما شدن موجب برافروخته شدن آتش یک تهدید امنیتی بسیار خطرناک که سالهاست از آن ضربه خورده ایم و می خوریم و با وضع کنونی خواهیم خورد شود.


چه باید کرد؟

مراغه از تبریز می نالد، کاشان از اصفهان، خوی از اورمیه و... . چرا چنین می شود؟

مشکلی که اینجا رخ می نماید یک بی عدالتی ساختارمند است. توضیح آنکه عدالت تنها صفت فرد نیست، بلکه متعلق به نهادهای اجتماعی نیز است (همشهریان خوی نیوزی که جدیدا عشق جان رالز شده اند اینها را بلدند که!!). یعنی در نگاه به زیرمجموعه نظام اجتماعی، باید نظام سیاسی ای ایجاد کرد که عدالت شاخصه نهادهای آن باشند.
یعنی سیستمی باید طراحی کرد که امکان بی عدالتی در آن نباشد. مسیر انجام عمل در آن سیستم عدالت مند باشد.

اگر می خواهیم چنین بی عدالتی هایی در کشورمان رخ ندهد باید به فکر ایجاد سیستم سیاسی ای که عدالت صفت آن باشد بیفتیم. 


یک نکته:

یادم است در دوران انتخابات یک شهر که می خواست استان شود، فردی که سابقه نظامی گری در سطح فرماندهی داشت نیز به عنوان کاندیدا شرکت کرد و در تبلیغاتش گفت تلاش می کنم شهرمان را استان کنم.

از دستش ناراحت شدم که این فرد خودش می داند داستان چیست ولی برای جلب آرای مردم چه چیزها که نمی گوید... .

نقل داستان شهر ما، نقل همان شهر است با این تفاوت که بسیاری از مسئولین می دانند و باید بدانند داستان چیست ولی باز هم برای جلب نظر مردم خلاف واقع سخن می گویند.

این افراد با باد جهتشان عوض می شود. یادمان باشد. اجازه ندهیم این نَقل، نُقل به منصب رسیدن برخی حضرات شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۳۳
رامین مددلو
جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۳ ب.ظ

متن و حاشیه

یکی از بحث هایی که در موضوع چندفرهنگی (Multiculturalism) درباره اش صحبت می شود داستان متن و حاشیه است. داستانش هم از این قرار است که ما در یک جامعه، یک هسته زیر نظر دولت را داریم که می شود همان متن.

هسته های کوچکتری که در اطراف هسته دولت هستند، بر اساس علل و دلایل مختلف که جای بحث آن، جای دیگری است، میل به همگرایی یا واگرایی با هسته اصلی -هسته دولت- را دارند.

حال اگر واگرایی رخ داد، هر یک از این هسته های کوچک تر مبدل می شوند به یک حاشیه.

مشکل کار کجاست؟

مشکل کار اینجاست که حاشیه ها تمایل دارند خود را جدا و گاهی اوقات در برابر متن تعریف کنند. این امر از قدرت متن کاسته و به آن ضربه می زند.

مثال خارج از مملکت:

یکی از مشکلات نیمچه دولت کانادا مسئله Homeless (ترجمه وطنی اش می شود بی خانمان) است. این بی خانمان ها یا خانه بدوش ها تمایلی به بودن در ذیل قدرت -نظارت- دولت ندارند. دولت کانادا برای این افراد تسهیلاتی مانند تهیه مسکن و ماهیانه 1000 دلار یارانه در نظر گرفته ولی این افراد عموماً سهم خود از دولت -متن- را بیش از این دانسته و تسهیلات در این حد را قبول نمی کنند و در نتیجه ذیل قدرت -نظارت- دولت قرار نمی گیرند.

{در این مثال نکته مهمی بیان شد: سهم حاشیه ها از متن و میزان انتظار حاشیه ها از سهم خود.}

حال بیایید مسئله را با یکی از موضوعات خودمان تطبیق بدهیم. در این تطبیق از سه موضوع ناسیونالیسم، شکاف های اجتماعی و داستان متن و حاشیه استفاده می کنیم:

دول اروپایی با جایگزینی nation به جای دین، درصدد برپایی یک دولت با محوریت ملت، به جای محوریت دین -و در نتیجه حاکمیت دست بالاتر کلیسا- شدند. مسائلی نیز از قبیل انقلاب فرانسه و واکنش سلبی دولت های اطراف فرانسه، در ادامه تاریخ، استعمار و... به این مسئله دامن زد.

یکی از راههای ساخت ناسیونالیسم ملی (ملت)، گستردن هویت قوم مسلط به عنوان هویت اصلی یک کشور بود. اتفاقی که از دوره رضاخانی در این مملکت رخ داد.

نتیجه آن چه بود؟

پیدایش حاشیه های کُرد و... در اطراف متن دولت. (البته تاریخ گذشته در تسریع این امر مؤثر بود).

این حاشیه کرد -که مورد توجه ماست- با تطبیق دادن شکاف های اجتماعی بر روی هم و ایجاد رابطه علی و معلولی میان آنها (من محرومم چون کردم، چون سنی ام و...) خود را از متن دورتر دانسته و دچار بی تفاوتی نسبت به متن و تاریخ در حال رخ دادن گردید (مثلا شرکت کم در انتخابات).

حال ما با یک حاشیه که دارای واگرایی از متن است مواجهه هستیم که نمی خواهد ذیل قدرت متن تعریف شود. اگر این حاشیه دارای تمایلات سیاسی شود، یعنی دارای حزب، افراد، گروههای سیاسی و نیز رهبران سیاسی شود، سهم خود از متن را بازتعریف کرده و آن را گسترده تر می کند.


حال باید به این دو سؤال فکر کنیم:

الف- چه کنیم حاشیه ها ایجاد نشوند؟

ب- چه کنیم حاشیه های ایجاد شده به متن بازگردند؟

به این دو سؤال پاسخ های متعددی داده شده، ولی بنده اینجا ذکر نمی کنم تا مخاطبم فکر کند.


پ.ن:

برای پاسخ به این دو سؤال توجه بفرمایید: تک بعدی فکر نکنید. صفر و صدی به وقایع نگاه نکنید. ناظر به کشورمان فکر کنید.

همچنین حاشیه کرد یک مثال بود. حاشیه ها فقط در چارچوب قومیت ها تعریف نمی شوند. دقت فرمایید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۲ ، ۱۲:۰۳
رامین مددلو
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۳۴ ب.ظ

آخر (4)

برف شدیدتر شده، مراغه ای ها سوغاتی دارند به اسم سوجوق اگر اشتباه نکنم که خریدمش، برف شدیدتر شده، محمد کیفی برای خود می خرد و من زاغ سیاه کیف های مدرسه بچه دبستانی ها را  چوب می زنم که عکس هری پاتر و باربی در آن جولان می دهند. آخر سال است، اینها باید اول مهر فروش می رفت، که رفته و چندتایی از کیف ها باقی مانده. مثل بقیه شهرهاست این هجوم فرهنگی عریان ولی عکس مایلی سایروس بر روی کیف بچه مدرسه ای ها دیگر نوبرش است.

از مغازه دار اجازه می گیرم و چند عکسی می اندازم. مغازه دار ازمان سؤال می کند که:

-طلبه اید؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۳۴
رامین مددلو
پنجشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۲، ۰۷:۱۹ ب.ظ

ایستگاه اول: مراغه (3)

راستی یادم رفت، صبح سر قبر اوحدی مراغه ای رفتم یعنی تا اول کوچه، که نشد داخل بروم، ظهر هم رفتیم ولی بسته بود. این از این.

رصدخانه هم محمد می گفت چیزی ندارد، گمان خودم هم همین بود، نرفتیم. این هم از این.

جای دیگر... سدّ و یخچال نمی دانم چه که خارج شهر بود و حوصله اش را نداشتیم.

و بعد، بازگشت به خانه و حرف زدن و نماز خواندن و باز هم بیرون زدن که برف گرفت و کلی مرا خوشحال کرد که شهر را زیباتر می دیدم و پرجنب و جوش تر .

دو دکه دیدم که یکی پیشخوانش را پر کرده بود از دی وی دی های کپی که هر کدامشان پنج تا پنج تا فیلم داشت و با دسته بندی های چالب:

فیلم های گلشیفته فراهانی

فیلم های مریلا زارعی

فیلم های آشیوا (یا نامی مثل این از آن یک بازیگر زن هندی)

که اولش فکر کردم سی دی شو است و از فروش آزادانه اش تعجب کردم و بعد فهمیدم که تجارت شو نیست ولی تجارتی است در همان صنف. حالم بهم خورد.

اساساً این شهر نسبت به خوی غیرمذهبی تر است. شاید از روی تعصب می گویم. نمی دانم.

بیشتر دختران و دخترکان این شهر مانتویی اند، نه به بدی شهری مثل تهران که اینجا شهرستان است و علی الحساب ده سال عقب تر از مرکز مملکت در مد و تجمل و اینها.

شاید هم ما به جاهای این چنینی اش رفتیم (مثل پاساژی که بغل دست گنبد کبود ساخته بودند به سبک امروزی).


 ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۲ ، ۱۹:۱۹
رامین مددلو
سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۱۸ ق.ظ

ایستگاه اول: مراغه (2)

حوالی ساعت سه بعدازظهر است و راهی مرکز شهر می شویم، میدانی به اسم طلوع فجر.

خیابان ها کوچک اند و ساختمان ها اکثراً یک طبقه.

حس می کنم شهر جمع و جور نیست. شاید چون نمی شناسمش و نمی دانم این کوچه و گذر به کجا ختم می شود و این جهل عذابم می دهد.

در اطراف مرکز شهر، پروژه عظیمی (به تناسب شهر) در حال اجراست به اسم بازار گنبد سرخ یا قرمز (یادم نیست) در سه طبقه به گمانم  به احتساب زیرزمین.

خیابان فرعی روبرویش، پاتوق دست فروشانی شده که از زور بیکاری دست به این کار زده اند و حس زنده بودن به تن شهر می دهند. از بینشان رد می شویم و سمت گنبد کبود می رویم، گنبد قشنگی است. داخلش را ندیدم، محمد دید و گفت خرابه است. بغلش برج مدور دیگریست که داخلش خالی بود ولی بالاسرمان حس قشنگی درونم زنده می کرد.

روبروی گنبد، آثار تاریخی دیگری هم کشف شده بود که عکسشان را گرفتم.  

 گنبد کبود         برج مدور        برج مدور         کاوش های آثار باستانی در مراغه، جنب گنبد کبود     


و بعد یک گنبد دیگر به نام غفاریه و باز هم عکس گرفتن و نگاه کردن به آن و اصلاً این گنبدها برای چیست؟ نمی دانم.

گنبد غفاریه        

از وسط شهر، رودی رد می شود، محمد به آن "شهر چای" می گوید، واقعاً نامش این است؟ نمی دانم.

و تو چه می دانی؟ از این عالم هیچ نمی دانمی و خود را عالم دهر می نمایی، در چه تناقض غریبی خودت را گرفتار کرده ای.

درون رود، در بستر آن ماشین آلات سنگین مشغول کارند، حال لایروبی می کنند و یا دارند طرح چیزی مثل پارک ساحلی را عملی می کنند نمی دانم. (می دانم که تفاوت بین این دو بسیار است).


ادامه دارد...

                         

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۲ ، ۰۱:۱۸
رامین مددلو
شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۵ ب.ظ

ایستگاه اول: مراغه (1)

اشاره: یادداشت های زیر را وقتی نوشتم که حسابی حس جلال آل احمدی ام گل کرده بود. اگر دیدید بعضی جاها تند رفتم به دل نگیرید.


هو النور

امروز شنبه، بیست و یکم آخرین ماه سال هشتاد و نه.

ساعت ده دقیقه مانده به هفت شب.

و در مسجد حرّ، جنب راه آهن تهران نشسته ای و کاغذ سیاه می کنی و کسی نیست بهت بگوید چرا؟

جز خودت که جوابی برایش نداری.

باری، وسایل سفر را امروز بستم و راهی شدم، نه به مقصد کرمان که به قصد آذربایجان و تکّه ای از کردستان اگر بشود.

قرار است فردا صبح به محمد بپیوندم. در مراغه البته!

نظر محمد بر سفر از خوی بود ولی تو که می دانی... .

**********************

امروز، نه، امشب یکشنبه.

ساعت ده و نیم شب.

زودتراز همه سوار قطار می شوی، جاخوش می کنی و بعد... جایت را عوض می کنی و به کوپه ی دیگر می روی. تا تو باشی و بدانی که داستان از بالا نوشته شده.

الغرض، دیشب از شدت خستگی قبل از ساعت ده شب خوابیدم تا ساعت یک نصفه شب و بعد از آن یک ربع، نیم ساعت پریدن از خواب.

وقتی که سوار قطارِ زودتر می شوی، باید صبح زود رسیدن و یک و نیم ساعت الاّفی در شهری که هیچ نمی شناسی اش را به همراه سرگردان شدن در خیابان هایش بپذیری. اعصاب خرد می شود وقتی نمی دانی چند صد متری ات به کدام عالمی ختم می شود.

و بعد، مثل همیشه، سلام و حال و احوال و خانه و صبحانه.

نزدیکی های ساعت یازده عازم دانشگاه آزاد مراغه می شویم تا محمد کار اداری ای را که دارد رفع و رجوع کند و تا ساعت یک و نیم الّافِ بازی بزرگسالانه مدیر گروه معارف می شویم که از قضا سیاسی خوانده و از دانشگاهت خوشش می آمده.

...اینجا دانشگاه است یا نمایشگاه؟ و الله اعلم.

راستی تا یادم نرفته بگویم که رئیس جدید دانشگاه دیوارها را رنگ کرده و به نقل از محمد وقتش بود؛ آدمیزاد دلش می گرفت.

همچنین دیگر مهلت به دانشجو برای پرداخت شهریه نمی دهند، بیچاره آنکه نه آشنای کارمند و کاسب دارد، نه پول.

از این دانشگاه که کوچک است و روبرویش راه آهن است و دشت پر از باغات خلق الناس است، بدم می آید.


ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۲ ، ۲۱:۱۵
رامین مددلو