مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

بسم الله
نوشته های رامین مددلو. اهل شهر خوی
فارغ التحصیل دانشگاه امام صادق علیه السلام/ دانشجوی دکتری دانشگاه مفید قم رشته علوم سیاسی/ پژوهشگر مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات
سه شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۴۶ ق.ظ

کودتای خشن غیرنظامی در تبریز

نکته:

این متن ابتدا در سایت تبریز بیدار منتشر شده است.




نهضت ملی شدن صنعت نفت بیش از همه تهران و خوزستان را به خود درگیر کرده بود. تبریز که از دوره قاجاریه مرکزیت دوم عرصه سیاسی کشور بوده، به سبب سیاست تمرکزگرایی رضاخانی، در آن دوره دیگر فروغ سابق را نداشت. با این حال بررسی یادداشت ها و خاطرات برخی از افراد حاضر در تبریز آن روزها نشانگر مسئله ای مهم است: غفلت از جایگاه سیاست نزد مردم تبریز. در این دوره، با وجود تضعیف نقش سیاسی تبریز هنوز سیاسون تبریزی در عرصه ملی فعالند، مردم به وقایع رخ داده حساس اند، تعداد کثیری روزنامه له و علیه افراد و گروه های مختلف چاپ می شود و نظام سیاسی نیز تبریز را زیر نظر دارد و نسبت به وقایع آن حساس.

شاید بتوان یکی از مفیدترین متون در زمینه وقایع منتهی به 28 مرداد در تبریز را مصاحبه محقق فاضل آقای رحیم نیکبخت با مهندس سید مسعود پیمان در رابطه با نقش پدرش سید اسماعیل پیمان در نهضت ملی شدن نفت دانست. سید اسماعیل پیمان در سالهای نهضت ملی شدن نفت مدیر روزنامه مهد آزادی بود. روزنامه ای که در دعوای میان آیت الله کاشانی و مرحوم مصدق جانب آیت الله کاشانی را می گیرد.

علاوه بر خاطرات مرحوم اسماعیل پیمان، از خاطرات آقایان فائق، دکتر میلانی و نجمی نیز برای فهم گوشه ای از حال و هوای آن روزهای تبریز در این متن بهره برده شده است.

 

واقعه 30 تیر 1331

روزنامه آذرآبادگان تبریز، روزنامه طرفداران شاه بود. مدیر این روزنامه محمد دیهیم نامی بود که در روز 30 تیر به دفتر روزنامه مهد آزادی حمله می کنند. در این روز مردم تبریز به طرفداری از نهضت ملی نفت و  در تلگرافخانه تحصن کرده بودند.

 

پادرمیانی آذربایجان

مهندس پیمان درباره اختلاف مصدق و آیت الله کاشانی می گوید: وقتی اختلاف بین مصدق و کاشانی بالا می گیرد آذربایجانیها ناراحت می شوند و می گویند یک گروهی به نمایندگی بروند پیش این دو و این اختلاف را مرتفع کنند. از جناح طرفدار دکتر مصدق آقایانی چون میرزا علی اصغر مدرس، بیت الله جمالی، اشرفی گنجه ای به همراه پدرم راهی تهران می شوند. این جمع به خاطر ارتباط پدرم با آیت الله کاشانی وی را برای صحبت با آیت الله انتخاب می کنند. پدرم پیش آیت الله کاشانی می آید و می گوید: حضرت آیت الله مردم آذربایجان از ملالی که بین شما و رهبر ملی اتفاق افتاده شدیداً نگران هستند و دارند دلسرد می شوند و آینده ناگواری را برای این نهضت تجسم می کنند.

در ادامه مهندس پیمان می گوید که آیت الله کاشانی آذربایجانی ها را به دفتر نخست وزیری می فرستند و به سید اسماعیل پیمان می گویند: تو وکیل من. هر چه گفتی من قبول می کنم. برو ببین آقای مصدق چه می گوید تو هر چه قبول کنی من هم قبول دارم.

این گروه پیش مصدق می روند و مصدق هم می گوید: من هم به شما وکالت می دهم. حضرت آیت الله هر امری بفرمایند ما در خدمتشان هستیم. شما این حرف را برسانید. پس از این دیدار مرحوم پیمان می گوید که از اطاق بیرون آمدیم. دیدیم مرحوم دکتر فاطمی بیرون ایستاده است. یکی از همراهان (شاید آقای علی اصغر مدرسی) می گوید کار خراب شد؛ الان آقای فاطمی می رود داخل و نمی گذارد این اختلاف رفع شود.

سید اسماعیل پیمان معتقد بود که فاطمی نظرش این بود که خودش نخست وزیر بشود و این اختلاف را بین دکتر مصدق و آیت الله کاشانی لازم می دانست. وی برای پسرش تعریف می کند: وقتی می خواستیم از دفتر نخست وزیری خارج بشویم هیئت آذربایجانیها را صدا زدند. برگشتیم به دفتر. گفتند آقای مصدق می گوید آن پیام را به آیت الله کاشانی نفرستید؛ منتظر باشید، من بعد تماس می گیریم و هیچ وقت هم تماس گرفته نشد.

 

پیش از کودتای 28 مرداد

سر برتافتن یکباره مردم ایران از دولت مصدق و بی تفاوتی در جریان کودتا از مباحث پیچیده و مبهم نهضت ملی شدن صنعت نفت است. برخی از مورخان معتقدند فشار اقتصادی از عوامل این بی تفاوتی بود. برخی نیز با اشاره به قیام سی تیر و نقش آیت الله کاشانی در بسیج مردم، جدایی مرحوم مصدق از آیت الله کاشانی و طیف مذهبی جبهه ملی مانند حسین مکی و حائری زاده را علت این بی تفاوتی می دانند. چنانکه در کودتای 28 مرداد در برخی مناطق تهران –اگر اشتباه نکنم مناطق نزدیک به بازار- تصاویر این آقایان نیز از ساختمان ها آویزان شده بود. به این امر ترس ناشی از تظاهرات حزب توده در طرفداری از مصدق پس از کودتای نافرجام 25 مرداد را هم بیافزایید.

ما این سر برتافتن یکباره را در تبریز هم مشاهده می کنیم. 17 مرداد در باغ گلستان طرفداران دولت مصدق مراسمی با حضور گسترده مردم برگزار می کنند. پس از کودتای نافرجام 25 مرداد نیز فضا به شدت به نفع مصدق است. محمد علی فائق از اعضای حزب مصدقی ایران می نویسد: نصیری را مامور کرده بودند مصدق را بگیرند، که شکست خوردند، دیگر همه عوامل تبریز که آن طرفی بودند، همه آمدند این طرفی. یک دفعه در حزب {ایران} نشسته بودم، دیدم که یک عده از همین چاقوکش ها و طرفداران شاه آمدند، گفتند که آمدیم اسم ما را بنویسی برای حزب.

 

 روز 28 مرداد

به یکباره ورق بر می گردد. خاصیت کودتا غافلگیری است. ناصر نجمی در آن زمان سرپرست رادیو تبریز بود. وی می گوید: اوضاع تبریز آرام و متعارف بود و چیزی که طوفانی درهم شکننده حکایت کند، به چشم نمی خورد. ناگهان چند بار تلفن به صدا درآمد و از آن سوی سیم گفتند ارتباط با تهران قطع شده... گفتم بروم استانداری، استاندار را ببینم، استاندار نمی دانست در تهران کودتایی وقوع یافته.  پرسید چه خبر آقای نجمی؟ پیچ رادیو تهران که باز شد فریادهای زنده باد، مرده باد غریو جمعیت اشغال کننده درهم آمیخته بود.

دکتر میلانی نیز درباره وقایع آن روز تبریز می گوید: شبش در تبریز تظاهرات بود، مردم در میدان ساعت شدیدا به نفع دکتر مصدق تظاهرات می کردند. صبح که در تهران کودتا می شود؛ تقریبا نزدیک ظهر یا عصر، نیروهای ماجراجو و یک سری عناصر اوباش، چماق به دست راه می افتند در شهر، شروع کردند در شهر تظاهرات کردن، شروع کردند شعار دادن علیه مصدق «محو اولسون مصدق» یعنی مرگ بر مصدق، شروع به تاراج جاهایی کردند که وابسته به او بود. دفتر حزب ایران را تاراج کردند، به خانه تعدادی از شخصیت ها ریختند و تاراج کردند. یکی از عناصری که کمک می کرد شخصی به اسم حاج ابوالقاسم جوان بود که به اوباش کمک می کرد و شاگردهای کارخانه خودش را از قبل آماده کرده بود، پول داده بود. اینها ریختند بیرون.

 

مهندس پیمان نیز نکاتی بیان می دارد که تاییدگر نقش اراذل و اوباش در وقایع این روز است. وی می گوید: بعدازظهر 28 مرداد 2 بعدازظهر با پدرم حرکت کردیم برویم دفتر روزنامه. خانه ما کنار رودخانه بود؛ سرپل قاری یکی از دوستان پدرم در گوش پدرم چیزی نجوا کرد که آقای پیمان وضع برگشت و دکتر مصدق سقوط کرد. به من احساس خیلی بدی دست داد. در این مقطع مردم تبریز سیاسی شده بودند. بعد از این خبر همراه با پدر برگشتم خانه. پدرم گفت من بروم اداره‌ رادیو، چون برادرم در رادیو تندنویسی می‌کرد. خبر رسید که میرشریف و شهباز جوان‌خواه، سردسته لات‌های تبریز در شهر دست به آشوب زده‌اند. وقتی پدرم راهی اداره‌ رادیو می‌شود در بین راه می‌بیند که پورشریف رئیس شهربانی تبریز که مصدقی بود به دست اراذل و اوباش مجروح شده است.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی