مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

بسم الله
نوشته های رامین مددلو. اهل شهر خوی
فارغ التحصیل دانشگاه امام صادق علیه السلام/ دانشجوی دکتری دانشگاه مفید قم رشته علوم سیاسی/ پژوهشگر مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۳ ق.ظ

کلاس فلسفه اخلاق عدالت: جلسه سوم

صوت جلسه سوم


مبانی اسلامی

-         ساختار قوای ادراکی و قوای رفتاری:

در بحث قوای نفس، مشائیان معتقدند که ما سه دسته قوا داریم: قوای نباتی، قوای حیوانی و قوای انسانی. وجه ممیز انسان از حیوانات و نباتات قوای انسانی است البته انسان هر سه قوا را دارد.

قوای نباتی را  تقسیم می کنند به قوه غاذیه (دارای 4 قوه زیرمجموعه قوه جاذبه، ماسکه، هاضمه و دافعه)، قوه نامیه (اگر رشد حاصل شود مقامش این قوه است) و قوه موّلده (تولیدمثل).

قوای حیوانی شامل قوای عالمه (علامه/درک کننده/درّاکه) {تقسیم می شوند به حواس ظاهری یا همان حواس پنج گانه و حواس باطنی که خود تقسیم می شد به حواس درک کننده، نگاه دارنده و تغییر دهنده} و قوای عماله (عامله) که مربوط می شود به انجام کار {تقسیم می شود به قوای ایجاد کننده خودِ کار یا شوق انجام کار}.

آنچه توسط حواس ظاهری درک می شد از طریق یک حس مشترک به حواس باطنی منتقل می شد. حس مشترک یک امر درونی است. (در دوره جدید می گویند محتوای ذهنی ما یک امر درونی است نه یک امر بیرونی). تصاویر و صورت هایی که از حواس ظاهری به حس مشترک می آیند در خیال نگه داری می شوند و در "تخیل در آنها تغییر حاصل می شود.

علاوه بر حواس ظاهری، برخی امور مانند محبت که جزئی هستند در داخل ادراک می شوند و مابه ازای خارجی ندارند. ابن سینا به اینها می گوید معانی جزئی. ابن سینا به درک کننده معانی نام "قوه واهمه" می نهد. صورت های جزئی هم که درک می شوند در قوه ذاکره یا حافظه نگه داری می شوند. قوه ای هم که تغییر در معانی ایجاد می کند، "قوه مفکّره" است.

پس ما یک دوگانه صورت جزئی و معانی جزئی داریم و یک سه گانه درک، نگه داری و تغییر هم داریم. اما در مقام واقع ابن سینا می گوید قوای تغییر دهنده یک قوه است به نام قوه صورتگره که دارای دو کارویژه است.

(از منظر فیلسوفان ما حیوانات هم ذهن دارند و این کارها را در ذهنشان انجام می دهند اما بسیار محدودتر از انسان)

اما قوه عماله. شعبه مربوط به شوق انجام کار عبارت است از قوه شهوت و قوه غضبیه. قوه شهویه شوق برای وصول به امری که ملائم[1] پنداشته شده است. پنداشت می تواند کاذب باشد یا صادق. علم اینجا موضوعیت ندارد بلکه نگرش شما مهم است. قوه غضبیه هم شوق ایجاد می کند برای کنار زدن امری که مانع وصول به امر ملائم پنداشته شده است.

قوه شهویه و غضبیه با همه قوا ارتباط می یابند. یک حالتی است که به نوعی حاکمیت دارد اما نه حاکمیت به معنای فرماندهی.

اما قوای انسانی، عبارت است از "عقل" .فیلسوفان مشاء معتقد بودند که خداوند وقتی می خواهد با جهان ارتباط یابد از طریق واسطه هایی به نام عقل (عقل اول تا دهم) ارتباط می یابد. (نظریه عقول شبیه پوسته های دیدگاه مشاء است و می توان کنارشان گذاشت). عالم ماده با عقل دهم ارتباط دارد. عقل دهم عالم ماده را ایجاد می کرد. عقول اول تا نهم، فلک ها را ایجاد می کردند. فلک ها را اجسام شیشه مانند می دانستند. معتقد بودند این فلک ها فاصله ای بینشان نیست مثل پوسته های پیاز. حجیم هم هستند. خورشید و ستارگان هم به فلک چسبیده اند. معتقد بودند فلک ها دارای نفس هستند و به تبع آن اعتقاد به سحر و جادو داشتند. در اسلام پیامبر صل الله علیه و آله معتقد بودند چنین چیزی نیست اما یونانیان و فلاسفه ما معتقد بودند افلاک نفس دارند. (جواب دادن و کار کردن یک دیدگاه دلیل صادق بودن آن نیست). در دوره معاصر کتب هری پاتر با این پیش زمینه ذهنی نوشته شد.

عقل دهم وقتی می خواهد عالم ماده را ایجاد کند ابتدا ماده و صورت جسمانی را ایجاد می کند. یعنی در عالم، جسم ایجاد می شود. چون هنوز عالم ماده ایجاد نشده، زمان هم وجود ندارد فعلا. حرکت افلاک، باعث می شود که جسم اقتضای ویژگی های مختلف یابد. و 4 جسم اولیه شکل می گیرد: آتش، هوا، آب و خاک. ترکیب اینها موجب شکل گیری مزاج می شود. باز با توجه به حرکت افلاک نباتات، سپس حیوانات و سپس انسان حاصل می شود.

(ماده در این دیدگاه چیزی است شبیه جرم در فیزیک معاصر. همیشه هست. می تواند اشکال مختلف پیدا کند و صورت شود.)

آن چیزی که انسان را انسان می کند نفس انسانی است. پس انسان عبارت است از ماده و نفس انسانی. ماده می شود بدن. نفس انسانی قوای نباتی، حیوانی و عقل را دارد. به سبب همین عقل، انسان بیشترین شباهت و سنخیت را با عقل دهم دارد.

نفسی که توسط عقل دهم افاضه می شود دو مقام ذاتی و ارتباطی دارد. به اعتبار مقام ذاتی اش که آن چیزی که خودش است عقل است و به اعتبار مقام ارتباطی، از حیث ارتباط با بدن می شود قوای نباتی و قوای حیوانی. بنابراین انسان بودن انسان به عقل است.

(به دیدگاه فیلسوفان ما در فلسفه ذهن می گویند دوگانه انگاری در جوهر).

عقل در انسان مراتب دارد: عقل بالقوه، بالملکه، بالفعل و بالمستفاد. این مسأله به این معناست که انسان که نفس هست و جنبه اصلی نفس عقل است، آمدن نفس به عالم ماده برای برقراری ارتباط است تا با این قوا، عقل را کاملتر کند. عقل بالقوه یعنی امکان و استعداد تبدیل شدن به عقل را دارد اما فعلا عقل نیست، یک مقداری که رشد می کند و مفاهیم اولیه را می فهمد در مرتبه عقل بالملکه است. ابن سینا رسیدن به عقل بالفعل را اتصال به عقل فعّال می داند. اتصال به معنای به یک رتبه رسیدن است. اما چون عقل در بدن هست و بدن اقتضائات خاص خود را دارد این عقل مانند لامپی می ماند که هی روشن و خاموش می شود به همین خاطر ابن سینا می گوید: اتصال غیردائمی به عقل فعال. چون عقل فعال مدبر عاَلم است، اتصال با آن یعنی دریافت حقایق عالم.

اما وقتی اتصال قطع می شود دوباره در نفس جنبه ارتباطی اهمیت می یابد. در قوای حیوانی برای درک، قوه واهمه حاکم است. این قوه واهمه درک از عالم بالا را متکثر و جداجدا می کند. لذا از نظر ابن سینا تا زمانی که انسان در بدن خودش هست نمی تواند حقیقت کلی را درک کند. چون در بدن است و امور را جزئی درک می کند. عقل مستفاد نیز مقام اتصال دائمی به عقل فعال است. اصطلاح عرفانی عقل مستفاد می شود مقام جمع. یعنی عارف در عین اینکه در عالم بالاست، بدن خود را نیز تدبیر می کند. این شخص می تواند همه حقایق عالم و مفاهیم کلی را درک کند. مقام عقل مستفاد، مقام پیامبر است.

از منظر ابن سینا همه انسان ها در بهره مندی از استعداد عقل (عقل بالقوه) یکسان اند اما در رشد دادن عقل متفاوت اند.

 

-         بحث لذت و رنج

ملاک رفتارهای انسانی لذت و رنج است. می توانید بگویید پاداش و عقاب. لذت عبارت است از ادراک امر ملائم و رنج یعنی ادراک امر منافر[2]. ادراک می تواند صادق باشد یا نادرست. امر ملائم به نوعی زمینه محور است. یعنی پرسش این می شود که امر ملائم و امر منافر کدام قوه؟

امر ملائم عبارت دیگرش می شود خیر قوه، کمال برای آن قوه و امر منافر می شود شر قوه، نقص برای آن قوه. اگر این واژگان را جایگزین کنید نیازی نیست گفته شود انسان فقط لذت گراست و ... . تعابیر کمال و نقص تعابیر هستی شناختی هستند. تعابیر لذت و رنج بیشتر تعابیر بازگشته به احساس (feel) است. تعابیر خیر و شر تعابیر ارزشمدارانه است. از منظر فیلسوفان مشاء این سه سطح اخلاق، احساس و هستی شناسی با هم یکسان اند.

ما با توجه به داشتن درست و نادرست، می توانیم در هستی شناسی و اخلاق (morality) و احساسات (feel) درست عمل کنم یا نادرست. نفس می تواند مبتنی بر درست یا نادرست آنچه واقعا کمال است یا آنچه کمال پنداشته ولی نیست را درک کند. خیر، شر و نقص هم مانند کمال. اما لذت و رنج پنداشته نمی شوند. ما این دو را در خود می یابیم. می توان گفت لذت صادق و کاذب (یا لذت حق و لذت باطل). مثلا سیگار کشیدن لذت کاذب است. واقعا فرد سیگاری از سیگار کشیدن لذت می برد.

گفته شد قوه شوقیه وقتی امری را ملائم بپندارد حرکت می کند. من چگونه درست ادراک کنم تا آنچه که واقعا ملائم هست را ملائم بدانم و آنچه را که واقعا منافر است منافر بدانم؟ جنبه های فردی، اجتماعی، لفظی و... را برای این پرسش در نظر بگیرید. از جمله پاسخ ها می توان از عوامل معرفتی و عوامل غیرمعرفتی صحبت کرد. مثلا حجیت معرفتی. جوری تربیت شویم که به افرادی که واقعا مرجعیت معرفتی دارند واقعا اعتماد کنیم و ... . در مقام واقع در جوامع امروزی خواننده ها، بازیگرها، ورزشکارها حجیت معرفتی دارند و من امیالم را شبیه آنها می کنم.

با این فضا، بحث های فارابی معنا می یابند. در مدینه ضاله در ابعاد ادراکی و به تبع آن جنبه های شوقی اش و... اشکال هست.

(حال در بحث عدالت، اگر رسیدم که فلان امر، امر عادلانه است، یعنی کمال است، به تبعش خیر است، به تبعش من باید با انجام آن احساس لذت کنم. من چگونه مصداق ها را دریافت کنم؟ چه امری را مصداق امر عادلانه بدانم؟ مفصل تر کردن و دقیق تر کردن مؤلفه های ادراکی به لحاظ کیفی احتمال خطا را پایین می آورد).  

من ادراک کردم که این امر اینگونه است و مساوی است با لذت. اینجا باید قوه شوقیه (شهویه یا غضبیه) بیاید وسط. زمانی که ادراک هست اما شوق نیست، بحث ضعف اراده مطرح می شود. در این بحث گفته می شود ممکن است ادراک شما هنوز کامل نشده، یا نقیض آن ادراک را هم درک کرده اید و در حال رفت و آمد میان این ادراک و نقیض آن هستید و... .

(این بحث را ببریم به عرصه اجتماع، می توانیم صحبت از ضعف اراده اجتماعی بکنیم؟ اگر بگوییم بله، به کدام بُعد از ابعاد اجتماعی باید توجه کرد؟) وقتی شما لذت و رنج را به طور دقیق در جایگاه خود قرار دادید، از نظر فیلسوفان مشایی، این می شود تقوا. یعنی برآیند لذت و رنج قوا به نحو درست.

نکته: خواسته ها و عواطف ما می تواند ادراکات ما را تحت تاثیر قرار دهند.

حال این بحث رنج و لذت را ببرید به قالب قوای نباتی و حیوانی و انسانی و از آن خروجی بگیرید. ابن سینا 5 اصل لذت و رنج را بیان می کند (نوعی اصول روانشناسی رفتاری آدمی هستند):

1-      هر  قوه ای از قوای نفس لذت و رنج دارد.

2-      لذت و رنج قوای نفس با هم تفاوت دارند.

3-      برای حصول لذت و رنج وجود قوه مربوطه لازم است.

4-      برخی عوامل باعث کاهش لذت و رنج یک قوه می شوند.

5-      گاهی لذت و رنج یک قوه معکوس درک می شود.

 

معرفی کتاب:

کتاب آقای عبودیت به نام "انسان شناسی". ایشان صدرایی هستند بنابراین فقط بحث قوای نفس و لذت و رنج را بخوانید. یا کتاب دکتر ذبیحی، بخش انسان شناسی.

کتاب "مسائل اخلاقی" مایکل پالمر ترجمه آقای آل بویه



[1] موافق و سازوار

[2] ناخوشایند

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی