مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

بسم الله
نوشته های رامین مددلو. اهل شهر خوی
فارغ التحصیل دانشگاه امام صادق علیه السلام/ دانشجوی دکتری دانشگاه مفید قم رشته علوم سیاسی/ پژوهشگر مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
چهارشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۹ ب.ظ

خلاصه کتاب "درآمدی انتقادی بر تحلیل سیاسی"


نویسنده: کالین های

مترجم: احمد گل محمدی

ناشر: نشر نی


فصل اول

  • گستره و محدوده های تحلیل سیاسی

اصطلاح «تحلیل سیاسی» به هیچ روی روشن نیست. برخی افراد آن را با سیاست تحلیلی مترداف می دانند که سیاست تحلیلی را نیز با نظریه انتخاب عقلایی مترادف است. اما در این کتاب این معنا مد نظر نیست. بلکه برداشت این کتاب از تحلیل سیاسی برداشتی جامع و فراگیر است. ابتدا بایستی به دو وجه از جامعیت تحلیل سیاسی مدنظر اشاره کنم:1- نخست باید امر سیاسی را به گونه تعریف شود که کل امور اجتماعی را در برگیرد. به معنا که رویدادها نباید صرف بستر خاص شکل گیری آنها «غیر سیاسی»نامید همه رویدادها قابلیت سیاسی بودن داشته و موضوع تحلیل سیاسی هستند. اما این پرسش مطرح می‌شود چه چیزی تحلیل سیاسی را سیاسی کرده و از تحلیل فرهنگی یا جامعه شناختی متمایز می‌کند؟ در پاسخ باید ابتدا خود امر سیاسی را تعریف کرد. آنچه تحلیل سیاسی را سیاسی می‌کند، تاکیدی است که بر وجه سیاسی روابط اجتماعی دارد. تعریف امر سیاسی نیز چنین است: آنچه به توزیع و  اعمال و پیامدهای قدرت مربوط باشد.

پس تحلیل سیاسی، تحلیلی است که به روابط قدرت محور موجود و مستتر در روابط اجتماعی توجه دارند. از این لحاظ سیاست نه بر پایه کانون عملکرد آن که بر حسب ماهیت آن به عنوان یک فرآیند تعریف می‌شود.

دومین ویژگی اصلی تحلیل سیاسی به نقش متغیرهای فراسیاسی مربوط می‌شود. اگر چه تعریف ارائه شده از امر سیاسی تعریفی فراگیر است اما به این معنا نیست که همه وجوه امور اجتماعی را می‌توان در قالب‌های سیاسی بیان کرد. در مورد متغیرهای سیاسی نیز نگرش و رهیافت کتاب فراگیر است. لذا تحلیلگر سیاسی نمی‌تواند تحلیل مسائل اقتصادی را به تحلیلگر اقتصاد واگذار کند؛ تا جایی که تحولات سیاسی با شرایط فرهنگی و اقتصادی در ارتباط هستند تحلیلگر سیاسی باید به آنها بپردازد. چراکه حد و مرز بین رشته‌ای همواره دلخواهانه رسم شده است و  در عصر کنونی که شاهد در هم تنیدگی و وابستگی متقابل مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی هستیم چنین حد ومرزهایی بر تحلیل سیاسی اثر منفی می‌گذارد.

  • دیدگاه‌‌های تحلیلی، گزینش های تحلیلی، مجادله‌‌های تحلیلی

رهیافت مورد نظر «های» می‌کوشد تا به جای تاکید بر مکاتب تحلیلی که تحلیلگران را در چارچوب آن دسته بندی می‌کنند، بر موضوع‌ها تاکید کند؛ تا

  • اولا از این طریق تمرکز بر شرایط ووضع موجود باعث غفلت از فرآیند پدیدآور وضع موجود نشود.

  • دوما امروز تعیین حد و ثغور رهیافتهای تحلیل دشوارتر از گذشته است.

  • سوما رهیافت متعارف از تقسیم بندی علم سیاست مسئله ساز تر از گذشته است.

 بنابراین اگر قرار است باشد تحلیل سیاسی به عنوان حوزه ای پویا معرفی و مجادله آمیز معرفی شود بایستی در برابر وسوسه ترسیم یک رشته سنت‌های بی زمان، بسته و خود ارتجاع مقاومت کند.

  • تصویری از جریان غالب در علم سیاست

امروزه معمولا جریان غالب در علم سیاست را متشکل از سه دیدگاه  متمایز زیر می‌دانند که هرکدام از آنها رهیافتی بسیار متفاوت به تحلیل سیاسی اتخاذ می‌کنند:

1.       نظریه انتخاب عقلانی؛

هدف/نقش:

*انتقال دقت و توانایی پیش بینی کنندگی موجود در اقتصاد نئوکلاسیک به علم سیاست

*تولید نوعی علم قیاسی درباره امر سیاسی بر پایه یک رشته مفروضه‌های ساده کننده

*الگو سازی (ریاضی گونه) عقلانیت انسانی برای رفتار سیاسی

مفروضه‌های اصلی:

*بازیگران فردی، واحدهای اصلی تحلیل  هستند.

*آنها بیشینه فایده خواهان عاقل،لایق و هدفدار هستند که می‌کوشند فقط سود شخصی خود را به حداکثر برسانند.

*آنها دارای چنان سلسله مراتب روشن و «متغیری» از انتخاب‌ها یا اهدافی هستند که در هر وضعیت معیّن فقط یک کنش مناسب‌ترین گزینه ممکن است.

موضوعات اصلی:

* مجموعه رفتار عقلانی فرد اغلب نتایج غیرعقلانی جمعی دارد.

* در اغلب موارد مسائل ناشی از منطق کنش جمعی و پدیده «سواری گرفتن مجانی» به رفاه اجتماعی لطمه می‌زند.

* تعقیب تنگ نظرانه نفع شخصی این واقعیت را قطعی می‌کند که نمی‌توان در امر رفاه همگانی به مقامات دولتی اعتماد کرد (نظریه گزینش عمومی)

* با توجه به ساختار نظام حزبی و توزیع ترجیحات  رای دهندگان، رفتار احزاب سیاسی در لیبرال دموکراسی‌ها پیش بینی پذیر است.

* حتی در مواردی که افراد نفع مشترک جمعی دارند، در صورت نبود انگیزه‌های دیگر، منطق «سواری گرفتن مجانی» احتمالا مانع از کنش جمعی خواهد شد.

* در مواردی که می‌توان بر چنین معضلات کنش جمعی غلبه کرد، گروه‌های نفوذ قدرتمند، به «رانت جویی» روی‌ آورده‌اند، برای قدرت و یارانه انحصاری که کم بازده هستند، لابیگری و چانه زنی خواهند کرد.

مفاهیم اصلی:

*عقلانیت  *معضلات کنش  *«سواری گرفتن مجانی»   *رانت جویی

موارد نادیده گرفته شده و محدودیت‌ها:

* کم توجهی به نحوه شکل گیری سلسله مراتب ترجیح‌ها یا اهداف

* کم توجهی به بسترهای نهادی که رفتار عقلانی در چارچوب آنها شکل می‌گیرد

* اتکا به یک رشته مفروضه‌های توجیه ناپذیر

* گرایش به محدود کردن خود به دلیل‌تراشی ناموجه ولی به ظاهر پیش بینانه

* درک و تصور محدود از انسان

* کم توجهی به بسترهای شکل‌گیری رفتارهای نوع دوستانه و رفتار عقلانی جمعی

* کم توجهی به فرآیندهای دگرگونی (ضمن توجه به نقش نظریه بازی تکاملی)

 

2.       نظریه رفتارگرایی

هدف و نقش:

* کاربرد فنون و روش‌های آماری دقیق در تحلیل داده‌های سیاسی

* عرضه نوعی علم استقرایی امر سیاسی که به ساختن فرضیه‌های پیش بینانه بر پایه تحلیل کمی رفتار انسانی در سطح جمعی توانا باشد.

مفروضه‌های اصلی:

* منطق استقرا، منطقی معتبر و مناسب است. «قوانین‌ فراگیر» کلی را می‌توان از مشاهدات تجربی خاص استنتاج کرد.

* در طول زمان نظم و قاعده‌ای در رفتار سیاسی آشکار می‌شود که ارائه گزاره‌های قانون‌مانند با روش استقرایی را امکان‌پذیر می‌کند.

*تحلیل بی‌طرفانه داده‌های خام سیاسی امکان‌پذیر است.

* تمایزی میان نمود یا ظاهر و واقعیت وجود ندارد.

موضوعات اصلی:

* هیچ مفروضه نظری پیشنی یا پیشا تجربی را نباید در تحلیل سیاسی دخالت داد.

* همه قضایا و مفروضه‌های نظری، پیش از اینکه به صورت استقرایی به کار بسته شوند، باید مورد آزمون تجربی دقیق و نظام مند قرار گیرند.

*  نباید به داوری های اخلاقی اجازه داد در ساماندهی، ثبت و ضبط و تحلیل داده‌ها و شواهد تجربی دخالت کنند.

* فرضیه‌ها نظری به شکل پیش بینی‌های احتمالی هستند استوار بر این مفروضه که نظم و قاعده موجود در داده‌های تحلیل شده، به حوزه‌ای فراتر از بستر و زمان گردآوری همان داده‌ها تعمیم‌پذیر است.

* قدرت سیاسی با تصمیم‌گیری مترادف است و بنابراین، احتمالا قابل عملیاتی شدن از طریق کمّی سازی.

مفاهیم اصلی:

* علیت و همبستگی   * معناداری آماری   * تصمیم‌گیری

موارد نادیده گرفته شده و محدودیت‌ها‌

* مسئله تفکیک علیت از همبستگی

* گرایش به محدود کردن خود به متغیرهای «مشاهده‌پذیر» و متغیرهایی که میتوان به آسانی کمّی کرد.

* مفروضه‌های مربوط به نظم و قاعده‌ رفتاری، این مسئله غامض را پیش می‌آورند که رفتارگرایی تا چه حد می‌تواند در تحلیل دگرگونی سیاسی و اجتماعی کارآمد و موثر باشد.

* وابستگی استنباط و استدلال استقرایی به مفروضه‌ نظم و قاعده رفتاری، کارایی و مناسب بودن رفتارگرایی در دوره‌های دگرگونی اجتماعی و سیاسی را زیر سوال می‌برد.

*نداشتن برداشت و تصوری از کارگزاری

* داشتن تصور یا برداشتی محدود و تنگ نظرانه از سیاست و قدرت.

 

3.       نهادگرایی جدید

هدف و نقش:

* احیای پیوند میان فرض های نظری و واقعیت که مدعی هستند بازنمایی می‌کنند.

*توجه به نقش واسطه‌ای بسیار مهم نهادها در شکل‌دهی رفتار سیاسی و تبدیل دروندادهای سیاسی به بروندادهای سیاسی

* توجه به پیچیدگی و امکانپذیری نظام‌های سیاسی

مفروضه‌های اصلی:

*«اهمیت نهادها»- رفتار سیاسی عمیقا تحت تاثیر  بستر نهادی قرار می‌گیرد که در چارچوب آن شکل می‌گیرد و اهمیت می یابد.

* «اهمیت تاریخ»- میراث گذشته برای حال قابل توجه است.

* نظام‌های سیاسی پیچیده و ماهیتا پیش بینی ناپذیر هستند.

* رفتار کنشگران همیشه تابعی ابزاری از منفعت مادی نیست.

موضوعات اصلی:

*در تبیین رویدادهای سیاسی، عقل‌گرایی و رفتارگرایی بیش از حد بر دروندادهای سیاسی تاکید کرده، نقش واسطه‌ای بسیار مهم نهادهای سیاسی را نادیده می‌گیرند.

* نهادها در قالب عرف و عادت جا می افتند و به همین دلیل اصلاح، تغییر یا جایگزینی آنها دشوار است.

*زمان‌بندی و توالی رویدادها مهم است، زیرا تاریخ پیوسته است- تحولات عمده شاید نتیجه رویدادهای جزئی و محتمل باشند.

*کنشگران در چارچوب بسترهای نهادی، که قواعد و رویه‌های غیر رسمی را تامین می‌کند، اجتماعی می‌شود.

* بنابراین، منطق اقتضا شاید رفتار سیاسی را بهتر از منطق های استوار بر فرض منفعت جویی ابزاری تبیین کند.

* انعطاف ناپذیری نهادها به این معنا است که ویژگی زمان سیاسی عبارت است از دوره‌هایی از ثبات نسبی که با مراحلی از دگرگونی نهادی شدید از هم جدا می ‌شوند.

مفاهیم اصلی:

*نهادها * پیوستگی  *زمان‌بندی/ توالی تاریخ * تعادل مقطع

موارد نادیده گرفته شده و محدودیت‌ها:

*با وجود حساسیت نسبت به تاریخ، در تبیین دگرگونی نهادی ضعیف است و صرفا به شوک‌های بیرونی (نظریه ناپذیر) متوسل می‌شود.

* گرایش به منطقی ساختارگرایانه تر که بر پایه آن کنشگران اسیر بسترهای نهادی و منطق‌های اقتضا، که همان بسترها تعیین می‌کنند، هستند.

* در نتیجه توجه به نقش واسطه‌ای نهادها و میزان بالای تنوع میان بسترهای نهادی، نهادگرایی به توصیف پر مایه گرایش می‌یابد.

* در نتیجه، نهادگرایی شاید از لحاظ نظریه ها و فرضیه‌های جسورانه، بیش از حد تهیدست باشد.

* از لحاظ تاکید بر پیوستگی و میراث تاریخی، نهادگرایی جدید ثبات را بهتر از دگرگونی تبیین می‌کند.

 

  • تصویری از جریان غالب در روابط بین الملل

بر سر اجزای کانونی این جریان اجماعی نسبتا کامل وجود دارد که عبارت است از: واقع‌گرایی، نوواقع‌گرایی یا واقعگرایی ساختاری و دیدگاهی که اغلب کثرت باوری، لیبرالیسم، نهادگرایی لیبرال، بین دولتی‌گرایی لیبرال، نظریه وابستگی متقابل و به بیان کتاب نئولیبرالیسم نامیده می‌شود. ولی با تسامح سازه انگاری و پست مدرنیسم در رده بحث می‌کنیم:

1.       واقع‌گرایی

هدف و نقش:

* وارد کردن دوباره اصول واقع‌گرایی به بحث روابط بین الملل در پی توهم‌زدگی آرمانگرایی دهه 30

* خوشبین و واقع بین بودن درباره ضعفهای موجود در سرشت انسان و توجه به پیامدها یا استلزام‌های این ضعفها در روابط بین الملل

* فراهم کردن یک علم سیاست جهانی دقیق و بی ‌طرفانه برای روابط بین الملل

مفروضه‌های اصلی:

* حوزه‌ روابط بین الملل تابع قوانینی عینی است که در سرشت انسان ریشه دارد.

* قدرت جویی افراد و دولتها همه جا-همه زمان و گریز ناپذیر است؛ بنابراین ستیز و رقابت هم، پدیده‌ای فراگیر است.

* دولت تنها نهاد حاکم و واحد تحلیل طبیعی در روابط بین الملل است، زیرا دولت ها هیچ قدرتی بالاتر از خود را به رسمیت نمی‌شناسند و در قید و بند بازیگران و ساختارهای غیر دولتی نیستند.

* دولت‌ها بازیگرانی واحد و یکپارچه اند که فقط به واسطه منفعت ملی برانگیخته می‌‌شوند.

* منافع ملی اموری عینی هستند.

* مهم‌ترین منفعت ملی همان بقا/ امنیت است.

*سیاست داخلی و بین المللی کاملا منفک از یکدیگرند و اولی فرع بر دومی است.

موضوعات اصلی:

* مطالعه روابط بین الملل همان مطالعه کنش و واکنش میان دولت‌های حاکم است.

* در نبود یک قدرت فراگیر جهانی، رفتار سودجویانه دولتها باعث پیدایش نوعی آنارشی می‌شود.

* موارد پرهیز از ستیز و کشمکش نتیجه نیات صلح جویانه دولت‌ها نیست بلکه دقیقا نتیجه توازن ناشی از قدرت جویی و امنیت جویی تهاجمی دولت‌هاست.

* ساده‌اندیشی است که فرض کنیم وضع طبیعی در سیاست بین الملل همکاری است، نه ستیز و کشمکش.

* تحول در نظام بین الملل تحولی دوری است که با قوانین همیشه معتبر استوار بر سرشت انسان ویژگی می یابد.

مفاهیم اصلی:

* امنیت * حاکمیت * منفعت ملی * سیاست قدرت مدار

موارد نادیده گرفته شده و محدودیت‌ها:

* کم توجهی به نقش بازیگران غیردولتی

* توجه اندک یا بی توجهی به فرآیند اقتصادی

* اتکا به برداشت‌های کم اعتبار درباره سرشت انسان و مفروضه‌های ناموجه

* دولت محوری تنگ نظرانه

* چیزی نیست جز توجیه سیاست جنگ سرد.

 

2.       نوواقعگرایی

هدف و نقش:

* عرضه تصویری نظام‌مند، دقیق تر و ساختارگرایانه از روابط بین الملل در چارچوب سنت واقع‌گرایانه

*رها کردن واقع گرایی از مفروضه‌‌های ذات باورانه و کلی درباره سرشت انسان

* تولید یک علم سیاست بین المللی قیاسی بر پایه مفروضه‌های مختصر ساده درباره نظام بین الملل.

مفروضه‌های اصلی:

* سیاست جهانی را بر پایه این فرض می‌توان تحلیل کرد که دولت‌ها بازیگران عاقل واحد خواهان بیشینه کردن منفعت مورد نظر خود هستند.

* بستر فعالیت دولت‌ها (آنارشی) محتوای عقلانیت آنها را تعیین می‌کند.

* رفتار دولت‌ها را فقط می‌توان بر حسب ساختار خود نظام بین الملل تبیین کرد، دولت‌ها عاقل هستند و در هر موقعیت معین تنها یک گزینه رفتاری مطلوب فراروی آنها قرار دارد.

*دولت‌ همچنین واحد تحلیل حاکم و طبیعی در روابط بین الملل است

*البته نقش نهادهای بین المللی در شکل گیری روابط بین الملل (چه سیاسی چه اقتصادی) را نمی‌توان نادیده گرفت.

*همچنین دولت‌ها بازیگران واحد و یکپارچه‌ای هستند که تنها انگیزه رفتار آنها ملاحظات مربوط به منفعت ملی است.

*دولت‌ها در جستجوی اهداف ملی هستند، نه مطلق.

موضوعات اصلی:

* ساختار آنارشیستی نظام بین الملل دولتها را وا‌می‌دارد تا آن گونه که رفتار می‌کنند رفتار کنند.

*بنابراین جنگ ستیز نتیجه ستیزه جویی یا خصومت خواهی دولت نیست بلکه نتیجه تعقیب منفعت ملی در شرایط آنارشی است.

*هر چند دولت‌ها ستیزجو و رقیب یکدیگرند، در صورت وجود توازون قدرت، می‌توان از وقوع جنگ و ستیز جلوگیری کرد.

* هر چند در نظام بین الملل همیشه گرایشی به بی ثباتی وجود دارد، در صورت وجود یک دولت مسلط دارای موقعیت رهبری کننده (یا هژمونیک) می‌توان این وضع را تعدیل کرد.

*در صورت وجود چنین ثبات هژمونیک، نهادهای بین المللی می توانند بنیادی مطمئن برای همکاری میان دولتها فراهم کنند که کارکرد نظام اقتصادی بین المللی شکل گرفته پس از جنگ، گواهی بر این مدعاست.

مفاهیم اصلی:

* توازن قدرت  * اهداف نسبی (در برابر اهداف مطلق)   *ثبات هژمونیک

موارد نادیده گرفته شده و محدودیت‌ها:

*دیدگاه ناروشن درباره شرایط همکاری و شرایط ستیز در نظام بین الملل.

*ناتوانی از پیش بینی یا تبیین پایان جنگ سرد بر خلاف تمرکز داشتن بر موازنه قدرت در نظام بین الملل.

* دولت محوری

*تصور و برداشت بسیار محدود و کمرنگ ازکارگزاری یا نقش دولت

*اتکا به یک رشته مفروضه های توجیه ناپذیر درباره یکپارچگی (وجود واحد و مستقل بودن) و عقلانیت دولت

 

3.       نولیبرالیسم

هدف و نقش:

*مقابله با دولت محوری واقع گرایی و نو واقع گرایی و وارد کردن دوباره متغیر اقتصادی در تحلیل روابط بین‌الملل

* آشکار کردن امکان‌های همکاری در چارچوب نظام بین الملل

*آشکار کردن پیامدها یا استلزامات اتخاذ نگرش انعطاف پذیرتر و مثبت تر در مورد ماهیت انسان

مفروضه‌های اصلی:

*افراد و دولت‌ها، با وجود عاقل بودن، می توانند مسائل خود را از راه کنش جمعی حل کنند.

* همکاری بین‌المللی در برگیرنده نفع متقابل، هم مطلوب است هم ممکن.

* بازیگران غیردولتی- شرکتهای چند ملیتی، جنبش های دینی و ملی گرایانه- نقش مهمی در رویدادهای بین المللی بازی می‌کنند.

* دولت‌ها را نمی‌توان چونان بازیگران یکپارچه و مستقل درک و مفهوم بندی کرد، زیرا خود آنها نهادهایی هستند چند مرکز و در معرض انواع فشارهای متعارض داخلی و بین‌المللی.

* در نظام بین‌الملل، قدرت پراکنده و سیال است.

* دولت‌های لیبرال دموکرات علیه یکدیگر نمی‌جنگند (دکترین یا آموزه صلح دموکراتیک)

* نیروی نظامی به هیچ معنا تنها ابزار یا موثرترین ابزار سیاست خارجی نیست.

* دولت‌ها به دنبال اهداف مطلق هستند نه نسبی.

موضوعات اصلی:

* در چارچوب اقتصاد جهانی، یک تقسیم کار بین‌المللی پیشرفته زمینه ساز و مشوق شکل گیری روابط استوار بر همبستگی متقابل و همکاری میان ملل برخوردار از منفعت متقابل است.

* وابستگی متقابل پیچیده ویژگی‌بخش، نظام بین الملل باعث حساستر و آسیب پذیرتر شدن اقتصاد ملی نسبت به رویدادهای کشورهای دیگر می‌شود.

* چنین وضعی موجب از دست رفتن میزان زیادی از توانایی و استقلال دولت می‌شود.

* رابطه پیچیده میان سیاست داخلی و بین المللی فاقد سلسله مراتب روشن و استوار وجود دارد.

* نهادها و سازمان‌های بین المللی، هرچند به معنایی خود محصول کنش دولت هستند، ممکن است هویتی مستقل کسب و مستقلا عمل کنند.

مفاهیم اصلی:

*وابستگی متقابل/وابستگی متقابل پیچیده  *اهداف مطلق (در برابر  اهداف نسبی)  *همکاری   *رژیم‌های دولتی

موارد نادیده گرفته شده و محدودیت‌ها:

*مانند واقعگرایی روشن نمی‌کند در چه شرایطی باید انتظار همکاری داشته باشیم و در چه شرایطی باید انتظار ستیز و کشمکش.

* از دید واقعگران و نوواقعگرایان، تصور لیبرال‌ها از ماهیت انسان و امکان‌های موجود برای همکاری بین‌المللی،

تصوری خام و آرمانی است.

* گرایش به اغراق درباره نقش نهادهای بین‌المللی، گستره جهانی شدن و قابلیت محدود دولت.

* گرایش به توجیه و مشروعیت بخشیدن به وضع موجود.

*به نظر نمی رسد شواهد و داده‌های تجربی موید تز صلح دموکراتیک باشند. دولت‌های دموکراتیک ممکن است کاملا خصومت طلب باشند.

 

4.       سازه انگاری

هدف و نقش:

* گشودن یک «راه میانه» (Adler) بین عقل‌گرایی (نوواقعگرایی و نئولیبرالیسم) و پست مدرنیسم

* بررسی استلزمات پذیرش این اصل که واقعیت‌های سیاسی به صورت اجتماعی ساخته می‌شوند و استلزامات قائل شدن نقش مستقل برای ایده‌ها و تصورات در تحلیل روابط بین‌الملل

* بررسی استلزامات جایگزینی درک و تصور جامعه شناختی تر از کارگزاری با منطق عقلانیت ابزاری

* بررسی استلزامات تلقی منافع و ترجیحات چونان سازه‌های اجتماعی نه چونان چیزهای عینی مشخص.

مفروضه‌های اصلی:

*باورهای ما نقشی تعیین کننده در ساخت واقعیت ما دارند.

* دنیای اجتماعی و سیاسی چیزی معین و مشخص نیست، بلکه حوزه‌ای است ذاتا بین ذهنی- نوعی محصول فرایند ساخت اجتماعی است.

* هیچ واقعیت سیاسی یا اجتماعی عینی مستقل از درک و دریافت ما از آن واقعیت وجود ندارد- هیچ حوزه اجتماعی مستقل از فعالیت اجتماعی وجود ندارد.

* در روابط بین الملل برای عوامل غیر مادی هم باید به اندازه عوامل مادی نقش و اهمیت قائل شد.

* از دیدگاه اکثر سازه انگاران، پوزیتویسم نمی‌تواند تاکید بر اهمیت درک بین‌الاذهانی را بپذیرد.

موضوعات اصلی:

* «آنارشی همان چیزی است که دولت‌ها درک و تصور می‌کنند» (الکساندر ونت)- ساختار نظام بین المللی تعیین کننده رفتار دولت‌ها نیست، بلکه اندرکنش و درک بین‌الاذهانی دولت‌هاست که این وضع آنارشی را پدید می‌آورد.

* سنجش و ارزیابی تاثیر تحول آفرین سازه‌های اجتماعی جدید (مانند اتحادیه اروپایی) بر نظام دولت.

* تاکید بر تاثیر هنجارهای ملی روی سیاست بین الملل و هنجارهای بین المللی روی سیاست ملی.

* تاکید بر اهمیت فرآیند ساخته شدن گفتمان در شناسایی و واکنش به مثلا «تهدیدهای» امنیتی- تهدیدها نوعی ادراک و دریافت هستند و به همین ادراکات و دریافتها واکنش نشان داده می‌شود نه به خود واقعیت.

مفاهیم اصلی:

*ساخت اجتماعی    *بین‌الاذهانیت   *هویت

موارد نادیده گرفته و محدودیت‌‌ها

*عامل یکپارچگی سازه انگاران بیشتر چیزهایی است که از آن دوری می‌کنند تا چیزهایی که وجه مشترک آنهاست.

* از نظر عقل‌گرایان، بیشتر ادعاهای نظری سازه انگاران، با وجود توجیه پذیر بودن، آزمون ناپذیر و آزمایش نشده هستند.

*تلاش احتمالی برای سازگار کردن دو امر ناسازگار – ترکیب گزینشی عقل‌گرایی و پست مدرنیسم شاید دشوارتر از آن باشد که سازه انگاران تصور می‌کنند.

*با وجود هدف آشکار سازه انگاری در دفاع از عقل‌گرایی و پست مدرنیسم و اتخاذ یک راه میانی بین این دو، به نظر می‌رسد بسیاری از پشتیبانانشان به سوی یکی از این دو قطب کشیده می‌شوند.

*با وجود جذبه تئوریکی سازه انگاری، وعد آن تا حد زیادی واقعیت نیافته است.

 

5.       پست مدرنیسم

هدف و نقش:

*تردید افکندن در مفروضه‌های مدرنیستی درباره امکان شناخت عینی دنیای اجتماعی و سیاسی

*معطوف کردن توجه به منشورها یا چارچوب‌های مفهومی که نظریه‌های ظاهرا بیطرف و خنثی در درون و به واسطه آنها تدوین می‌شوند.

* افشای موارد به سکوت برگزار شده، مفروضه‌های ضمنی یا ناگفته و عام و کلی وانمود کردن‌های این گونه نظریه ها و آشکار کردن روابط قدرتی که نظریه مورد بحث، در بازتولید آنها نقش دارند.

* بررسی پیامدهای یک علم روابط بین الملل استوار نشده بر ادعاهای عام و جهانشمول و داشتن جایگاه ممتاز در دسترسی به دانش یا امکان رهایی از قدرت.

مفروضه‌های اصلی:

* هیچ جایگاه یا دیدگاه خنثایی وجود ندارد که بتوان از آن، جهان را به صورت عینی توصیف و تحلیل کرد.

*هر دانشی جانبدارانه، متعصبانه است و خادم قدرت است.

*ادعاهای مربوط به دانش هرگز نسبت به روابط قدرت که، در نتیجه، همه جا وجود دارند بی‌طرف نیستند.

*هیچ واقعیتی درباره دنیای اجتماعی و سیاسی وجود ندارد، جز تفسیری‌هایی که از منظر خاص طرح می‌شوند.

* دنیای اجتماعی و سیاسی نه با همسانی و یکسانی که با تفاوت، گوناگونی و «غیریت» ویژگی می‌یابد.

موضوعات اصلی:

* شناسایی و بررسی نحوه عملکرد قدرت در قالب گفتمان و کردارهای سیاست جهانی

* تکریم و تایید  تفاوت، گوناگونی و تکثر

* نقد و مخالفت با تلقی تاریخ چونان فرایند «پیشرفت»

* تلاش در راه تعیین شرایطی عام برای رهایی بشر، در واقع، فقط به جایگزینی یک رشته روابط سلطه با رشته‌ای از روابط خدمت می‌کند- هیچ راهی برای گریز از خودکامگی وجود ندارد.

* ادعای و جهان شمول بودن نظریه‌های عمومی و طرح‌های رهایی بخشی (کلان روایت‌ها) امری اسطوره‌ای است.

* روابط قدرت اغلب از طریق ایجاد تمایزات سلسله مراتبی یکسانی/تفاوت و همانندی/ غیریت در قالب زبان، عمل می‌کنند.

مفاهیم اصلی:

*(شک و تردید نسبت به) «کلان روایت»    *سازه شکنی   *تفاوت/غیریت

موارد نادیده گرفته شده و محدودیت‌ها:

* گرایش به پوچ انگاری، سرنوشت باوری و بی تفاوتی- پرهیز از داوری.

* آیا ارزش قائل شدن پست مدرنیسم برای «تفاوت» در نهایت نتیجه عکس (جلوگیری از اقدام برای حفظ آن تفاوت) ندارد؟

* آیا پیامدها و الزامات آن اساسا محافظه کارانه (سازه شکنی بدون امکان بازسازی یک بدیل) نیستند؟

* تناقضات درونی (آیا خود پست مدرنیسم کلان روایتی برای خاتمه دادن به همه کلان روایت‌ها و به همین دلیل ادعایی  متناقض نیست؟)

* گرایش به روایت توصیفی محض که در نقطه مقابل تحلیل سیاسی قرار دارد.

 

  • استراتژی های تحلیل در علم سیاست و روابط بین الملل معاصر

همانندهایی معین میان بیشتر دیدگا‌ه‌های تشکیل دهنده جریان غالب در علم سیاست و دیدگاه‌های تشکیل دهنده جریان غالب در روابط بین‌الملل وجود دارند. ولی میزان گفتگو یا دادوستد میان این دو رشته فرعی تا حدودی محدود بوده است. نظریه انتخاب عقلانی، واقع گرایی، نوواقعگرایی و نئولیبرالیسم، جملگی اساسا عقل گرا هستند. سازه‌انگاری در نظریه روابط بین الملل و نهادگرایی جدید در علم سیاست، با اهمیت دادن به چیزهای همسان و توجه به نقش نهادها و تصورات در درک دگرگونی سیاسی پیچیده، نقش‌هایی بسیار مشابه را در حوزه‌های خود بازی می‌کنند. نکته آخر اینکه رفتارگرایی را که بیشتر در علم سیاست نقش و جایگاه دارد تا روابط بین الملل، می‌توان در حوزه سیاست بین‌الملل هم به کار بست و در واقع به کار بسته می شود. بی گمان دیدگاه هایی، مانند بین دولتی‌گرایی لیبرال و انتخاب عقلانی نهادگرایانه، وجود دارند که  تعیین جایگاه آنها دشوارتر است و به نظر می‌رسد که در موضعی میان عقل‌گرایی و نهادگرایی قرار می‌گیرند. ولی این واقعیت صرفا محدودیتهای ترسیم تصوری دقیق و مشخص از دیدگاه‌های تحلیلی را نشان می‌دهد. با وجود این محدودیتها می‌توان از وجود سه سنت تحلیلی متمایز در تحلیل سیاسی سخن گفت که به روابط بین الملل و علم سیاست تعلق دارند:عقل‌گرایی، رفتارگرایی و سازه انگاری/نهادگرایی جدید.

در الگوهای تحلیل علم سیاست معاصر

 

عقل گرایی

نهادگرایی جدید و سازه‌انگاری

رفتارگرایی

نقش نظریه

ساده کردن جهان چونان وسیله‌ای برای عرضه فرضیه‌های آزمون‌پذیر

حساس کردن تحلیل نسبت به پیچیدگی فرآیند دگرگونی

قائل نشدن نقش تحلیلی برای نظریه؛ نظریه چونان زبانی برای ثبت نظم‌های مشاهده شده

مفروضه‌های نظری

ساده

پیچیده

غیرلازم (مستند)

رهیافت تحلیلی

قیاس (فرضیه‌های برگرفته از مفروضه‌های نظری)

حساسیت آفرین و آگاهی بخش (هدایت کننده تحلیل)

استقرایی

روش

«ریاضی مبنا»؛الگوسازی «پیش‌بینی کننده»

نظریه مبنا؛ مقایسه‌ای و تاریخی

تجربی؛ آماری

ارزش‌ها

اختصار-سادگی؛قابلیت پیش بینی کنندگی

ظرافت؛پیچیدگی؛ واقعی بودن مفروضه‌ها

شواهد؛ دقت روش شناختی؛ بیطرفی

 

استراتژی‌های تحلیل در علم سیاست و روابط بین‌الملل

همانندی‌های بسیاری میان بیشتر دیدگاه‌های جریان غالب در علم سیاست و دیدگاه‌های جریان غالب در روابط بین‌الملل وجود دارد. ولی میزان گفت‌وگو میان این دو رشته تا حدودی محدود بوده است. با وجود این محدودیت‌ها می‌توان از وجود سه سنت تحلیلی متمایز در تحلیل سیاسی سخن گفت که به روابط بین‌الملل و علم سیاست تعلق دارد:

1-      عقل‌گرایی

2-      رفتارگرایی

3-      سازه‌انگاری/ نهادگرایی جدید

این سه رهیافت از سه منظر زیر قابل تمایز و بررسی است:

الف) نسبت میان مختصر- ساده بودن و پیچیده و مفصل بودن

نسبت میان اختصار- سادگی و پیچیدگی برای انتخاب شیوه‌های تحلیل در علم سیاست و روابط بین‌الملل اهمیت اساسی دارد. با توجه به دو منطق متفاوت پژوهش- یعنی منطق استقرایی و منطق قیاسی- این واژه معنای متفاوت پیدا می‌کند.

الف-1) منطق قیاسی و استقرایی در تحلیل سیاسی

نقطه عزیمت رهیافت‌های استقرایی در تحلیل سیاسی ارزیابی خنثی و بی‌طرفانه داده‌ها و شواهد تجربی است. به بیان کوتاه آنها با مشاهدات خاص آغاز می‌کنند، مشاهداتی که می‌کوشند بر پایه آنها و از طریق تعمیم و استنتاج استقرایی قضیه‌های نظری کلی‌تر و حتی عام و جهان شمول بسازند. در چارچوب این شیوه، نظریه منطقا از مشاهده و تعمیم استنتاج می‌شود و اندکی بالاتر از قوانین فراگیر تعمیم‌پذیر سازگار با دسته‌ای از مشاهدات تجربی موجود قرار می‌گیرد. استقرا با تجربه‌گرایی پیوند دارد و تجربه‌گرایی از مشاهدات ساده و مستقیم به قوانین عام می‌رسد. لذا در این رویکرد مشاهده بر نظریه ترجیح دارد.

در رهیافت قیاسی بجای شروع کردن با مشاهده، می‌کوشند قضایا یا فرضیه‌های مشاهده‌پذیر را از واقعیت‌های از پیش موجود یا فرض‌های نظری اولیه اخذ کنند. فرضیه‌های پیش‌بینی کننده‌ای که به این صورت تدوین می‌شوند، در معرض بررسی دقیق تجربی قرار می‌گیرند تا تأیید یا رد شوند (ابطال‌گرایی پوپر). در نتیجه در این منطق نظریه بر مشاهده ارجحیت دارد.

الف-2) اختصار- سادگی، پیچیدگی و استقرا

در تحلیل اجتماعی و سیاسی مبتنی بر رهیافت‌های استقرایی هدف اصلی عبارت است از جفت و جور کردن یک الگوی نظری با دسته‌ای از داده‌های تجربی. لذا تبیین در الگوی مختصر- ساده عبارت است از تبیینی که کمترین شمار ممکن متغیر‌ها را دربر گیرد، ولی بیشترین موارد ممکن را تبیین کند.[1] سؤال اینجاست تا کجا می‌توان برای از دست نرفتن اختصار- سادگی از امتیاز پیچیدگی که وارد کردن متغیر‌های اضافی را دربر دارد صرف‌نظر کرد؟[2]

الف-2-1) اختصار- سادگی، پیچیدگی و ماهیت واقعیت سیاسی

برای جواب به سؤال بالا باید این پیش‌فرض را مدنظر داشته باشیم که مناسب و مطلوب دانستن اختصار- سادگی به موضوع تحلیل ما بستگی دارد. در نتیجه می‌توانیم این پرسش سودمند را بپرسیم که خود جهان تحت چه شرایطی به تبیین مختصر- ساده تن می‌دهد. برای این منظور باید داوری یا حتی فرضی درباره ماهیت جهان داشته باشیم و آن اینکه جهان باید ساده باشد.

الف-3) اختصار- سادگی، پیچیدگی و قیاس

در منطق قیاس نظریات اولیه ساده است یا به اصطلاح دارای ویژگی اختصار- سادگی است. بر این اساس فرض‌ها بسیار ساده ولی کاملا توجیه ناپذیر هستند. این فرض‌ها نه به علت درستی یا دقت آنها، بلکه به دلیل سادگی آنها برگزیده می‌شود. به عنوان مثال، این فرض که همه بازیگران بر اساس منفعت خود عاقلانه رفتار می‌کنند.

در انتقاد به این رویکرد، نهادگرایان جدید و سازه‌انگاران معتقدند فرض‌های نظری باید توجیه‌پذیر و احتمالا تا حد امکان درست باشد.

نتیجه‌گیری: با توجه به بحث استقراگرایی و قیاس‌گرایی، می‌توان چنین نتیجه گرفت که این دو، دو سر طیف وسیعی از منطق‌ها هستند. در یک سر طیف، استقراگرایی قرار دارد که شامل رویکردهای تحلیلی و توصیفی محض می‌شود و البته چیزی را تبیین نمی‌کند، بلکه وظیفه آن تنها توصیف پدیده‌هاست. در سر دیگر طیف، الگوسازی نظری منطبق بر فرض‌های ساده (قیاس‌گرایی) قرار دارد، که به تبیین پدیده‌ها می‌پردازد. در نتیجه، اختصار و سادگی و ظرفیت پیش‌بینی در یک سر طیف و درستی فرض‌ها و توانایی تأمل درباره پیچیدگی و قطعیت ناپذیری فرآیند‌های سیاسی در سر دیگر طیف قرار می‌گیرد. در اینجا لازم به ذکر است که پست مدرن‌ها از تعمیم، انتزاع نظری و پیش‌بینی پرهیز می‌کنند و بجای آن تحلیل‌هایی را ترجیح می‌دهند که در قالب شیوه‌ها و مفاهیم آشنا برای افراد دخیل در رفتار سیاسی مورد بررسی، صورت می‌گیرد.

ب) نقش نظریه در تحلیل سیاسی

از دیدگاه پوزیتیویست‌های معتقد به الگوپذیری تحلیل سیاسی از علوم طبیعی، یک نظریه، نظریه نیست مگر اینکه قادر به عرضه فرضیه‌های آزمون‌پذیر- ترجیحا ابطال‌پذیر- باشد. اما آنچه برداشت نامبرده نمی‌تواند درک کند، اینست که خود نقش و ماهیت نظریه در علوم سیاسی متغیر است و بازتابی از فرض‌های متفاوت درباره ماهیت واقعیت سیاسی مورد بررسی، میزان شناختی که بدست می‌آید و شیوه‌های مناسب برای تحلیل آن است. بر اساس هر یک از سه سنت تحلیلی که بالا به آن اشاره شد، سه تصور متفاوت از نقش نظریه وجود دارد که در ادامه به آن اشاره می‌شود:

ب-1) عقل‌گرایی و نظریه صوری

عقل‌گرایان به اصل اختصار- سادگی، قدرت پیش‌بینی و اعتماد و اطمینان علمی که آن دو امکان‌پذیر می‌کنند بها می‌دهند. عقل‌گرایان پوزیتیویست هستند و می‌کوشند بر پایه علوم طبیعی، الگویی برای تحلیل سیاسی بسازند. آنها قیاس را بر استقرا ترجیح می‌دهند و شیوه تحلیل مطلوب و برگزیده آنها الگوسازی (ریاضی مبنا) است.[3]

نقش نظریه برای عقل‌گرایان عبارت است از ساده کردن واقعیت بیرونی به عنوان پیش‌نیاز عرضه فرضیه‌های پیش‌بینی.[4] این فرضیه‌ها حداقل در اصول باید قابل ابطال باشند.

در مورد ارزیابی فرض‌های اولیه باید پرسید که این فرض‌ها مبتنی بر واقعیت‌های بیرونی است که در این صورت توجیه پذیر نبودن مطرح است. یا مبتنی بر گزاره‌های شرطی (اگر p آنگاه q) است که در این صورت توجیه پذیربودن یا نبودن هیچ پیامد عمده‌‌‌‌ای ندارد؛ زیرا در این صورت هدف از استقرا و استنتاج نظری، آشکار کردن پیامدهای احتمالی‌ای است که این فرض‌های شرطی در چارچوب آن درست شده‌اند.[5] علیرغم انتقادهایی که به این نوع فرض‌ها می‌شود، اما این فرض‌ها از جهات زیر سودمند هستند:

1-      هشدار به موقع درباره پیامدهای احتمالی روند‌های سیاسی موجود.

2-      کشف تحولات یا رویدادهای بالقوه آتی

3-      تلاش برای بیان نقاط قوت و ضعف در مقابل تلاش برای تبیین رفتار فعلی

ب-2) رفتارگرایی و نظریه استقرایی

رفتار‌گرایی پژوهش را با خود داده‌ها و شواهد تجربی آغاز می‌کند و از نظریه‌‌ای- یعنی پیش نظریه یا پیش فرض- که بی‌گمان راهنمایی برای بررسی واقعیت سیاسی است، پرهیز می‌کنند. بنابراین در رفتارگرایی ناب، نقش پذیرفته شده برای نظریه بسیار محدود است. نظریه به هیچ روی، نباید دربرگیرنده عناصر مشاهده ناپذیر باشد.

نظریه در واقع یک رشته بازتوصیف‌های انتزاعی از الگوهای موجود در داده‌های سیاسی مشاهده شده است که در قالب فرضیه‌های از لحاظ تجربی آزمون‌پذیر بیان می‌شود.

در تاریخچه رفتارگرایی، رفتارگراهای اولیه به اصول زیر معتقد بودند:

ü       بیرون از ذهن بودن واقعیت اجتماعی و سیاسی[6]

ü       رفتار سیاسی دربر دارنده نظم قابل کشف است که در نهایت تبدیل به قوانین می‌شود.

ü       این قوانین باید آزمون‌پذیر باشند.

ü       ابزارها و شیوه‌های گردآوری و تفسیر داده‌ها، یک رشته مسائل روش‌شناختی بوجود می‌آورد.

ü       درستی در ضبط شواهد تجربی، نیازمند اندازه‌گیری و کمی‌سازی است.

ü       داده‌ها باید از ارزش اخلاقی خالی باشد.

ü       گرداوری، تحلیل و تفسیر داده‌ها بر علائق منفعت کاربردی از دانش مقدم است.[7]

بعد از انقلاب رفتاری و تعدیل در اصول اولیه رفتارگرایی، فرارفتارگراها اصول زیر نیز در نظر گرفتند:

ü       سنجش دقیق متغیرها دشوار و یا ناممکن است.

ü       پیش‌فرض‌ها در گزینش داده‌ها نقش دارند.

ü       بهره‌برداری و کاربرد مورد انتظار از یافته‌های پژوهشی، در گزینش استراتژی پژوهش نقش دارد.

رفتارگرایی با محدودیت‌هایی روبروست که شامل موارد زیر می‌شود:

1-      علیرغم اینکه رفتارگرایی ادعا می‌کند که نظریات و گرداوری داده‌ها باید بدور از پیش‌فرض‌ها صورت بگیرد، ولی به محض این که فرد بپذیرد که در جهان، نمود و واقعیت، یک چیز و همسان است و یا روابط اجتماعی در طول زمان، دارای نظم‌ها و همسانی‌هایی هستند- همان گونه اثبات‌گراها بدان معتقدند- ، این خود اعتقاد به یک پیش‌فرض است.

2-      آنچه به رفتارگرایان اجازه می‌دهد تا بر پایه شواهد تجربی پیش‌بینی کنند، این فرض است که هر نظم مشاهده شده به این طریق، در آینده هم وجود خواهد داشت (تعمیم). در حالی که تحلیل دگرگونی‌های سیاسی به این روش محدود است.

3-      رفتارگراها بدنبال چیزی هستند که به آسانی اندازه‌گیری شود، نه آنچه شاید از لحاظ نظری مهم است.

4-      رفتارگرایان و عقل‌گرایان همواره اهمیت عوامل ذهنی یا فرهنگی در فرایندهای سیاسی را نادیده می‌گیرند.

ب-3) نهادگرایی جدید، سازه‌انگاری و نظریه به مثابه نوعی ابزار یافتاری

وجه مشترک نهادگرایی جدید و سازه‌ انگاری، بیش از هر چیز در مخالفت آن دو با رویکرد رفتارگرایی و مخالفت تا حدودی کمتر با رویکرد عقل‌گرایی است. به عبارتی نه منطق استقرایی ناب- از آن رفتارگرایان- می‌پذیرند و نه منطق قیاس ناب- از آن عقل‌گرایان- .

لازم به ذکر است، این دو رویکرد در محوری که دو سر طیف آن رفتارگرایی و عقل‌گرایی است قرار می‌گیرند. در نتیجه «نهادگرایان انتخاب عقلانی‌گرا» و «سازه‌انگاران معتدل» در نزدیکی یک سر طیف- یعنی عقل‌گرایی یا منطق قیاس- قرار دارند و «نهادگرایی تاریخی» و «سازه‌انگاری بسیار تندرو» در نزدیکی سر دیگر طیف- یعنی رفتارگرایی یا استقراگرایی- قرار دارند.

رویکردهای «نهادگرایان انتخاب عقلانی‌گرا» و «سازه‌انگاران معتدل» سعی دارند تا از به کارگیری غیرمحتاطانه فرض‌های اولیه در رویکرد عقلانی‌گرا بپرهیزند؛ لذا به نوعی از قیاس معتدل‌تر روی می‌آورند.

از طرفی «نهادگرایی تاریخی» و «سازه‌انگاری بسیار تندرو» نیز سعی دارد تا ضمن دوری از انتزاع کاملا نظریه‌گرایانه الگوهای قیاسی ناب، از نوعی استقرا که متضمن ملاحظات نظری هستند- یعنی دارای پیش‌فرض است- بهره بجویند.

بر اساس این دو رویکرد- نهادگرایان تاریخی و سازه‌انگاران- ، کار نظریه ساده کردن واقعیت پیچیده بیرونی است، ولی نه از طریق ساختن الگوی واقعیت- همانند عقل‌گرایان- یا انجام پیش‌بینی بر پایه نظم‌های مشاهده شده- همانند رفتارگرایان- ؛ بلکه نظریه راهنمای کشف‌های تجربی و ابزاری است برای تامل کم‌وبیش انتزاعی درباره فرایندهای پیچیده تحول و دگرگونی نهادی به منظور برجسته کردن مراحل یا دوره‌های اصلی دگرگونی که بررسی تجربی دقیق‌تر را تضمین کند.

در این روش، تحلیل‌گر به صورت موشکافانه، یک روایت تاریخی غنی و متاثر از نظریه را می‌سازد. او تحلیل سیاسی را از راه گفت‌وگو میان نظریه و شواهد بدست می‌آورد.

در چنین آثاری بر شناسایی و ردیابی فرایندهای علی در طول زمان و تشریح نظری چنین فرایندهایی- بر ردیابی و تشریح فرایند- تاکید می‌شود.

بنابر دیدگاه این رهیافت‌ها، پیش‌بینی‌ناپذیری ذاتی رفتار انسان، شکل‌گیری یک علم پیش‌بینی کننده امر سیاسی را ناممکن می‌سازند. آنان برخلاف رفتارگرایان، بجای اینکه وجود نظم و قاعده را بدیهی بدانند، شرایط وجود نظم و بی‌نظمی را در رفتار سیاسی بررسی می‌کنند. همچنین آنان برخلاف عقل‌گرایان، محاسبات استراتژیک و نقش افکار و تصورات را در شکل‌دهی رشته گزینش‌های مورد نظر بازیگران عقلانی بررسی می‌کنند.

از دید آنان، محدودیت‌های وجود یک علم سیاستِ پیش‌بینی کننده، از محدودیت‌های دانشمندان و پژوهشگران علم سیاست و روابط بین‌الملل برنمی‌خیزد؛ بلکه در ماهیت و ذات نامعین و احتمال‌پذیر موضوع پژوهش ریشه دارد.

ج) رابطه میان رفتار سیاسی و بستر شکل گیری و اهمیت یابی آن رفتار(مسئله ساختار- کارگزار)

کارگزاری عدم قطعیت و احتمال‌پذیری‌ای ذاتی به امور انسانی تزریق می‌کند که هیچ قرینه‌ای در علوم فیزیکی ندارد. این امر از این جهت مهم است که پیش‌بینی‌پذیری علم سیاست را با بحران روبرو می‌کند، زیرا اگر بستر نتواند رفتار انسانی را شکل دهد- همانند طبیعت که رفتار موجودات زنده جانوری و غیرزنده را شکل می‌دهد- و برعکس، این انسان باشد که بتواند بستر را مطابق نظر خود تغییر دهد- همانند دگرگونی‌های سیاسی و انقلاب‌ها-‌ ، دیگر نمی‌توان از پیش‌بینی رفتار انسانی سخن به میان آورد. این مسئله تا بدان جا پیش رفته است که عده علم سیاست و روابط بین‌الملل را یک علم گذشته‌نگر امر سیاسی در نظر گرفته‌اند که می‌تواند تنها میان گزارش‌ها و روایت‌های رقیب و متعارض از رویدادهایی که بوقوع پیوسته‌اند- نه بوقوع خواهند پیوست- ، داوری کند.

حال در ادامه، به بررسی راه‌حل‌هایی که سه سنت تحلیلی بالا ارائه کرده‌اند، خواهیم پرداخت.

ج-1) رفتارگرایی: انباشتگی به عنوان یک «راه‌حل» برای «مسئله» کارگزاری

رفتارگرایی برای حل مسئله کارگزاری از مفهوم انباشتگی به عاریت گرفته از زیست‌شناسی جانوری استفاده می‌کند. برای این منظور در حالی که رفتار یک موجود واحد (پشه میوه، آهو یا انسان)، حتی در واکنش به محرکی همسان، احتمالا پیش‌بینی‌پذیر نخواهد بود، با تحلیل مجموعه‌‌ای از افراد قطعا متوجه الگوی رفتاری خاصی خواهیم شد که می‌توان بر اساس آن الگوی رفتاری خاص رفتار آن موجودات را تشریح، توصیف و فهرست کرد. حال اگر بتوانیم نظم بدست آمده را به بستری فراتر از زمان و مکان محل تحقیق گسترش دهیم، آنگاه علم تحلیل پدید می‌آید که می‌تواند رفتار موجود- در اینجا کارگزار- را پیش‌بینی کند.

برخی ایرادات بر این روش وارد است که شامل موارد زیر می شود:

-         بر پایه این روش، کارگزاران نقشی ندارند و تنها حاملان رفتارها هستند؛ رفتارهایی که در مجموع از الگویی معین پیروی می‌کنند.

-         در این روش، تمایز میان همبستگی صرف و علیت راستین برای یک پدیده بسیار دشوار است.[8]

-         انباشتگی علم تا زمانی که شرایط موجود طبق بستر زمان و مکان تحقیق فرض شود، امکان تحلیل دارد؛ ولی هنگامی که شرایط عوض شود- مانند وقوع دگرگونی‌های سیاسی و یا انقلاب‌ها- روش مذکور دیگر نمی‌تواند شرایط بوجود آمده را تحلیل کند.

ج-2) عقل‌گرایی: کنار گذاشتن انتخاب از انتخاب عقلانی

عقل‌گرایی برای حل مسئله کارگزاری با اتخاذ دیدگاهی که بر عقلانیت بازیگران (احتمالا) آگاه و بازاندیش در فرایند انتخاب تاکید می‌کند، نقش کارگزار را در فرایند سیاسی به عنوان یک موجود صاحب اراده فرض کرده است. به عبارتی برخلاف نظریه رفتارگرایی، کارگزار موجود منفعلی که تنها به عوامل و شرایط بیرونی واکنش نشان می‌‌دهد، فرض نمی‌‌شود؛ بلکه موجودی است فعال که بر پایه علایق و سلایق خود یا قاعده بیشینه کردن فایده‌ها، گزینه‌ها را رد یا انتخاب می‌کند.[9]

این فرضیه بر اصول زیر استوار است:

            1.       کنشگر، برای به حداکثر رساندن فایده شخصی خود، به صورت عقلانی رفتار خواهد کرد.

            2.       تنها یک گزینه رفتاری مطلوب وجود دارد که بواسطه آن فایده شخصی کنشگر، شاید به بیشترین حد برسد.

            3.       در نتیجه یک کنشگر عقلانی در یک موقعیت معین، همیشه دقیقا همان گزینه- منظور گزینه رفتاری مطلوبی که بیشترین فایده شخصی را برای کنشگر دارد- را انتخاب خواهد کرد.

برخی ایرادات نیز بر این رویکرد وارد است:

-         افراد در موقعیت معین همیشه راه عقلانی را برنمی‌گزینند.

-         بر اساس این دیدگاه، بستر باعث می‌شود تا انتخاب کارگزار کاملا قابل پیش‌بینی باشد. در نتیجه بستر تعیین کننده رفتار و ساختار تعیین کننده کارگزاری است.[10]

-         از آنجا که انتخاب کارگزار میان انتخاب عقلانی و عدم عقلانی است، او تنها یک گزینه مطلوب پیش روی دارد. او که همواره گزینه عقلانی را انتخاب می‌کند، در واقع گزینه‌های متعدد انتخابی ندارد؛ بلکه او همواره تنها گزینه عقلانی موجود را انتصاب می‌کند.

-         با توجه به پاورقی زیر، عقل‌گرایی، کارگزار را به ورطه جبرباوری کامل و مطلقی می‌کشاند. زیرا کارگزار همواره مترصد بروز بستری خاص است تا طبق آن بستر، تنها رفتار مطلوب عقلانی را برگزیند.

ج-3) رویارویی با مسئله ساختار و کارگزاری: پست- پوزیتیویسم

رهیافت‌هایی که در این نحله قرار می‌گیرند- نهادگرایان، سازه‌انگاران و نظریه‌پردازان انتقادی- مسئله کارگزاری چندان اهمیت ندارد؛ آنکه اهمیت دارد، رابطه میان ساختار و کارگزاری یا رفتار و بستر است. (به طور مفصل این موضوع در فصل 3 بررسی شده است.)

 

 

فصل دوم: وجه سیاسی علم سیاست چیست؟

·         مقدمه:

اخیرا به شکل«توصیفی»و«تجویزی» یک بازاندیشی در رشته علم سیاست شکل گرفته است.هم در اروپا و هم در میان نمایندگان بخش هسته ای علم سیاست در آمریکای شمالی. 3 عامل این بازاندیشی:

1.       فمینیست ها در ردّ جریان غالب مردانه.

2.       رویکرد «دولت گرایان»و«نهادگرایان»جدید در برابرسلطه ی نظریات «انتخاب عقلانی»و«رفتارگرایی.»

3.       چالش سازه انگاران و مواضع بازاندیشانه وپست مدرن رادیکال برای نوواقع گرایی و نو لیبرالیسم.

در نتیجه ایجاد مسائلی مانند: 1. ماهیت قدرت سیاسی و فنون مناسب برای تحلیل آن. 2. رابطه ی میان رفتار و کردار سیاسی و بستر سیاسی. 3. اهمیت عوامل رفتاری، نهادی و ذهنی در تبیین پدیده های سیاسی. 4. رابطه ی میان دنیای سیاسی و تصورات کنشگران سیاسی از آن دنیا(امر مادی و امر گفتمانی). 5. ماهیت زمان سیاسی و درک دگرگونی اجتماعی و سیاسی.(در این فصل تمرکز بر دو موضوع ماهیت امر سیاسی و مسئله ی علم سیاست است که ابتدا به مقدمات، سپس امر سیاسی و سپس علم سیاست می پردازیم.)

·         هستی شناسی و شناخت شناسی: «مسئله ی امر سیاسی»و«مسئله ی علم»

امر سیاست= بحث هستی شناسانه. علم= بحث شناخت شناسانه. هردو روش شناسانه.

هستی شناسی = علم یا فلسفه هستی.« ادعاها یا فرضهای رهیافتی خاص در پژوهش اجتماعی، درباره ی ماهیت واقعیت اجتماعی_ادعاهایی درباره ی اینکه چه چیز وجود دارد، ان چیز شبیه چیست، از چه اجزایی تشکیل شده و این ها چه ارتباطی با یکدیگر دارند.»[11]_ چه چیز وجود دارد که بتوانیم درباره اش شناخت حاصل کنیم. مثلا «اتم انگاران هستی شناس» در تحلیلشان اجتماع را کنار می گذارند و برعکس«ساختارگرایان هستی شناس» فرد را مدنظر قرار نمی دهند. پرسش های عمده ی هستی شناختی:

1.       رابطه ی میان ساختار و کارگزار.

2.       نقش علّی افکار در تعیین نتایج سیاسی.

3.       میزان اندام وار بودن نظام های اجتماعی(غیر اتم وار بودن)

4.       میزان جدایی نمود و واقعیت.

عدم توانایی حل این مسائل به روش تجربی.

شناخت شناسی= علم یا فلسفه ی شناخت.«ادعاها یا فرضهایی درباره ی شیوه هایی که کسب شناخت در مورد واقعیت را امکان پذیر می کنند.»[12]. به عبارتی شرایط کسب شناخت، میزان یقین به نتایج، میزان توانایی تعمیم نتایج، چگونگی داوری و تعیین مرجحات میان نتایج.

روش شناسی= گزینش شیوه ی تحلیل و طرح پژوهش تشکیل دهنده بنیاد پژوهش.«بررسی اینکه پژوهش را چگونه باید پیش برد و چگونه پیش می رود.»[13]. لذا نباید آن را با خود روش اشتباه گرفت.

هستی شناسی و شناخت شناسی و روش شناسی با وجود اشتراک قابل تقلیل و تحویل به هم نیستند.+ رابطه ی این سه مستقیم است. به ترتیب تقدم:

هستی شناسی>شناخت شناسی>روش شناسی.

خلاصه: هستی شناسی= ماهیت دنیای اجتماعی. شناخت شناسی= آنچه می توانیم درباره این دنیا بشناسیم. روش شناسی= چگونگی کسب شناخت.

اولا این سه به نوعی تشکیل دهنده ی یکدیگرند. ثانیا پرسش های ما از هستی شناسی و شناخت شناسی مهم هستند که ترکیب ایندو می شود«ماهیت و هدف علم سیاست چیست» که برای علم نامیدن «سیاست» پاسخ به آن لازم است. ویژگی های محوری علم سیاست هنوز هم اختلاف برانگیزند. توجیه نوع خاصی از تحلیل بسیار آسانتر از مجموعه از تحیل هاست.

·         تعریف و بازتعریف امر سیاسی

ماهیت علم سیاست، تحلیل سیاسی و موضوعات اصلی آن اختلاف برانگیزند. لذا تحلیل گران از آن ها پرهیز می کنند. اینکه به «امر سیاسی» بی توجهی شده و به «امر علمی» توجه زیادی شده، عده ای تصور کرده اند ایندو به هم ربطی ندارند.ولی علت این امر شیفتگی به عنوان«علم» است و اینکه می خواهند تفکیکی میان علوم طبیعی و اجتماعی قائل نباشند. هستی شناسی و شناخت شناسی به هم پیوند دارند ولی نه آنقدر که آن ها را به هم تقلیل دهیم. لذا نباید تصور کنیم علمی دانستن یا ندانستن تحلیل سیاسی به برداشت فرد از امر سیاسی بستگی دارد و اینکه بگوییم برداشت محدود از امر سیاسی قابلیت شناخت شناسی علمی را دارد نه برداشت فراگیر. وحدت روش شناختی میان علوم طبیعی و اجتماعی که لازمه اش برداشت محدود از امر سیاسی است  به دو دلیل نباید به سادگی پذیرفته شوند: اولا:  پیامد اعتقاد به پیوند تنگاتنگ هستی شناسی و شناخت شناسی عبارت است از وسوسه برای قربانی کردن برداشتی فراگیر از امر سیاسی در پای ضرورت علمی. دوما: وجود دلایلی برای رد طبیعت گرایی و پوزیتیویسم.  در نتیجه دلیل ندارد تصور کنیم تعریف محدود امر سیاسی ما را از محدودیت های طبیعت گرایی رها می کند. این ها همگی ناشی از آن است که این ها می خواهند از بخش هسته ای این علم دفاع کنند و بگویند همواره منابعی برای تحلیل محتوای آن وجود دارند، که این در برداشت محدود از آن علم و علمی دانستن تحلیل آن مؤثر است. نکته اینکه به جز جریان غالب علم سیاست، بقیه به ندرت امر سیاسی را محدود(یعنی مساوی با حوزه ی رسمی حکومت)تعریف می کنند.

·         اعتبار یا مرجعیت خدشه دار علم؟

امروزه«علم» دیگر همان چیزی نیست که زمانی بود. در جامعه ای که با گسترش «ریسک های دارای پیامدهای عمده» ویژگی می یابد و خود «پیشرفت»علمی در آن دخیل است، اعتبار این علم مخدوش شده. لذا تعدیل های صورت گرفته در طبیعت گرایی و پوزیتیویسم و فراگیر شدن (در برابر تعریف محدود)امر سیاسی نشانه ی ارزیابی دوباره ی سودمندیِ حاصل از تأسیس علم سیاست مطابق با الگوی برادر بزرگتر آن است. لذا مسئله ی علم سیاست دوباره به موضوعی پذیرفتنی در دادگاه تحلیل سیاسی بدل شده.

·         ماهیت سیاست، ماهیت امر سیاسی

وجود نوعی اجماع بر سر اینکه تحلیل سیاسی با تحلیل فرایندها و کردارهای سیاسی سر و کار دارد. ولی نسبت به امر سیاسی دیدگاه ها متفاوت است. یک سرِ طیف تعریفِ«سیاست آن است که حکومت انجام می دهد» قرار دارد و در سر دیگر آن تعریفِ«امر شخصی، امر سیاسی است». بر همین اساس امر فراسیاسی«عوامل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی» نیز متفاوت می شوند. دوگانه انگاری های مفهومی مرتبط با هم در حوزه ی امر سیاسی(تعیین حد و مرز امر سیاسی)

سیاسی

فراسیاسی

عمومی

خصوصی

حکومتی

فرا حکومتی

دولت

جامعه

دارای رویکرد محدود به حوزه پژوهش سیاسی

دارای رویکرد فراگیر

امر شخصی سیاسی نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 



رویکرد اول دارای پیامدهایی است لذا افراد کمی از آن دفاع کرده اند. در سال های اخیر برای محدود کردن حوزه امر سیاسی تلاش شده. سؤال: آیا شعار مردم پسندانه ی جدایی سیاست از حوزه هایی مانند ورزش و اقتصاد و ... با تلاش برای محدود کردن حوزه امر سیاسی تفاوت دارد. این محدود کردن گاهی برای محدود کردن دولت و گسترش فضای خصوصی است. هرچند تحدید مفهومی امر سیاسی هم منجر به کاهش حوزه ی عمل تحلیل گران می شود. اولا محدودکردن مفهومی امر سیاسی مساوی است با کنار گذاشتن ستیزه ها و کشمکش هایی که امر سیاسی باید بوسیله ی آن ها درک شود که به معنای تغییرناپذیر و غیرسیاسی انگاشتن برداشت های ما از میزان دخالت مشروع حکومت است. و به عبارتی محروم کردن تحلیل گران از ابزارهای مفهومی لازم. لذا چنین تحلیل سیاسی ای علم دولت نیست، بلکه علم برای دولت است.

·         فراسوی تحلیل سیاست متعلق به جریان مردانه: نقد فمینیستی

دوم اینکه: اصرار بر اینکه امر سیاسی برابر است با حوزه عمومی منجر به خروج حوزه ی خصوصی از تحلیل می شود. لذا مثلا مبارزات خودآگاهانه ی زنان سیاسی حساب نمی شود.+ چنین امری در حکم کنارگذاشتن فرایندهایی از قلمرو تحلیل استکه محصورشدن زنان در حوزه خصوصی کارهای منزل بواسطه ی آن فرایندها تداوم یافته. به عبارتی چنین کاری مساوی است با نفی امکان شکل گیری یک تحلیل سیاسی فمینیستی.

لیبرال ها چنین تلاش فمینیست ها را نوعی تحریف و دعوت برای دخالت دولت در امر خصوصی می دانند. در حالی که فمینیست ها جواب می دهند این کار ما تغییر در مفهوم خود سیاست است نه دعوت به دولت برای دخالت در این حوزه. خاصه وقتی که فمینیست ها با دولت مردسالارانه ضدیت دارند.

·         تجدید نظر درباره ی امر سیاسی: از «سیاست» چونان «عرصه» به « سیاست» چونان «فرآیند»

کنار گذاشتن تعاریف محدود از سیاست با ارائه تعریفی بدیل از سیاست و امر سیاسی فرق دارند. فقط فمینست ها به امر کنارگذاشتن تعاریف انعطالف ناپذیر اقدام نکرده اند. سؤال: مردم سیاست را بر حسب یک فرایند تعریف میکنند یا به عنوان یک عرصه و حوزه ی نهادی.

1.       محدود انگاران(نهادمحور): سیاست یک حوزه است لذا سیاست یعنی رشته فعالیت هایی که به سبب شکل گیری در بستر رسمی، معنادار می شوند.

2.       فراگیر انگاران: سیاست فرایندی است که امکان وقوع در همه ی مکان ها و زمان ها را دارد. این فرایند به توزیع(نابرابر)قدرت، ثروت و منابع سروکار دارد.

با توجه به رویکرد دوم سوال_سیاست چیست_ بی پاسخ مانده. در اینجا پاسخ ها متفاوت است. عده ای بر خشونت(نه ضرورتا فیزیکی)تاکید می کنند. عده ای بر ستیز توزیعی بر سر منابع کمیاب تاکید میکنند. تاکید برخی هم بر اقتدار مشروع یا ستیز ناشی از قلت داوری انسانی است. لذا بر اساس چنین برداشتی سیاست همجون قدرت، و پژوهش سیاسی همچون شناسایی توزیع، اعمال و پیامدهای قدرت است و لذا سیاست فقط درباره ی حکومت و حکومت کردن نیست.

نقد: این رویکرد تنها شکل مسأله را دگرگون می کند و به جای حکومت، مفهوم تعریف نشده ی قدرت را قرار می دهد. و دیگر اینکه چنین برداشت گسترده ای باعث می شود همه چیز سیاسی شود و خود این اصطلاح بی معنا شود.

نقد نقد: این حرف وقتی صحیح است که ما سیاست را یک نهاد و عرصه ی فراگیر بدانیم. ولی اگر آن را یک فرایند بدانیم دیگر به این معنا نیست که ما همه جا دنبال سیاست بگردیم. بلکه یعنی می توانیم روابط قدرت را در هر بستری بررسی کنیم. بعلاوه اینکه همه ی روابط اجتماعی، سیاسی باشند به این معنا نیست که فقط سیاسی باشند. لذا هیچ چیز کاملا سیاسی نیست.

·         علم، سیاست و اخلاق

سه دیدگاه در مسئله ی علم:

1.       ساخت علم سیاست مانند علوم خشک و فارغ از ارزش فیزیکی

2.       طرفداران رها سازی همه ی علم از پوزیتیویسم و بی طرفی ارزشی

3.       واگذاری بی طرفی به علوم طبیعی و قبول ارزش ها در علوم اجتماعی

در این میان سوالاتی از قبیل علم چیست؟ آیا وحدت روشی میان علوم طبیعی و اجتماعی وجود دارد؟ آیا این علوم خنثی هستند یا نه و... وجود دارد.

ü       فلسفه دکارت و جنبش روشنگری

دکارت، خرد و شناخت را از چنگ روحانیون رها کرد و کم کم شناخت عرفی شد. سوال این است که آیا میان ادعاهای شناختی علم و دین تفاوتی کیفی وجود دارد. شناخت درآورده شده از چنگ روحانیون، نیازمند بنیانی جایگزین بود که چنین شناخت عرفی ای در ماهیت و ذات خود انسان جستجو شد. لذا برای ارزیابی راه های شناخت باید ماهیت خود انسان ارزیابی شود که عبارتند از:«قابلیت انسان برای اندیشیدن و مشاهده ی دنیای اطراف به کمک حواس». که دو سنت عقل گرایی و تجربه گرایی را به وجودآورد.

‌أ.        عقل گرایی

خود دکارت عقل گرایی بود خواهان رهیافتی مبتنی بر تدوین اصول بدیهی کلی از راه اندیشیدن، شهود عقلی، نور طبیعی خرد، برای درک ساختارهای زیرین و مشاهده ناپذیر که تشکیل دهنده واقعیت نظم طبیعی هستند. لذا از لحاظ هستی شناسانه او میان نمود و واقعیت تمایز ایجاد کرد و گفت برای عبور از نمود سطحی و رسیدن به واقعیت زیرین باید از خردورزی و شهود استفاده کرد.

نقد: طبق این رویکرد دستیابی به واقعیتی که از طریق تجربه قابل دسترسی نیست تنها از طریق قیاس منطقی از روی اصول بدیهی غیر قابل آزمون امکان پذیر است که خود اصول محصول الهام دینی یا وحی هستند. لذا این رویکرد در تقابل با تلاش دکارت برای ایجاد بنیادی عرفی برای شناخت عینی قرار دارد.

‌ب.    تجربه گرایی و اصل استقرا

عدم وجود تمایز میان نمود و واقعیت. اصول:1. واقعیت جهان قابلیت شناسایی مستقیم از طریق حواس را دارد. 2. آنچه تا کنون در موارد معین صحیح بوده در موارد مشابه هم صحیح خواهد بود(اصل استقرا). لذا جایگزینی منطق قیاسی با رهیافت استقرایی. که با مشاهده ی مستقیم آغاز و با تعمیم استقرایی به اصولی کلی تبدیل می شوند. این روش، شکل کلاسیک رفتارگرایی معاصر است.

نقد: این نظر استقرایی قابل اثبات نیست خاصه در دنیای اجتماعی فعال و آگاه که مسئله ساز تر است. به عنوان مثال در علوم اجتماعی خود تحلیل گران در بازتولید و تحول رفتارها نقش دارند. چیزی که در علوم طبیعی اتفاق نمی افتد. نیت مندی و اندیشه ورزی پیچیدگی های خاص علوم اجتماعی اند. در بهترین حالت تجربه گرایی می تواند همبستگی هایی مشاهده پذیر میان رویدادها برقرار کند. لذا تجربه گرایی محض مشخص کننده روابط علی و معلولی و همزمانی صرف باشد بجز:

1.       توسل به موارد دیگری که در آن ها توالی مشابهی را می توان مشاهده کرد(رهیافت احتمالگرایانه)

2.       توسل به بحث هایی درباره ی زمان مندی خاص آن توالی (از لحاظ ترتیب زمانی ، علت مقدم بر معلول است.)

‌ج.      منطق پژوهش اجتماعی پوزیتویستی

با وجود این نقدها، تجربه گرایی هنوز بر علوم طبیعی و بخش هایی از علوم اجتماعی سلطه دارد.(مانند رفتار گرایی در علوم سیاسی که تنها رفتارهای قابل مشاهده ی تجربه پذیر را قبول دارند.) رفتارگرایان معاصر درصدد تعدیل تجربه گرایی و منطق استقرایی افراطی هستند. لذا آن ها گزاره های کلی و تعمیم های شبه قانون را از نظم تجربی موجود استخراج می کنند و پس از آزمایش فرضیات، نتیجه یا پذیرش و یا ردّ نظریه است.

انواع منتقدین رهیافت پوزیتیویستی:1. طرفداران آن برای محکم کردن پای این نظریه ی بر روی واقعیت. 2. کسانی که می خواهند تناقضات آن را نشان دهند. 3. اشاره کنندگان به محدودیت های طبیعت گرایی برای زیر سؤال بردن تناسب چنین نظریه ای برای تحلیل پدیده های اجتماعی. 4. رد کنندگان عنوان «علمی» چنین رهیافتی.

·         عقب نشینی از پوزیتیویسم:

ü       بازنگری خواهی پوزیتیویستی پوپر

اندیشه های پوپر نوعی بازاندیشی در پوزیتیویسم و نه نفی آن. لذا وی را نجات دهنده ی پوزیتیویسم(تعدیل کننده ی آن) از تناقضات درونی اش می دانند. نقد پوپر به پوزیتیویست کلاسیک، اصل استقرای(رسیدن از آزمایش به به قانون علمی) آنان بود و می گفت هیچ راهی برای رسیدن از گزاره های خاص به نظریه های کلی نیست.(خاصه که وی نمی توانست نظریات مارکس و آدلر و فروید را علمی بنامد با وجود آنکه شواهد بسیاری برای آن ها وجود داشت) لذا وی شرط علمی بودن را چیز دیگری دانست به اسم: ابطال پذیری، رد پذیری، آزمون پذیری. لذا وی امثال مارکسیسم را شبه علم نامید، آن هم نه به دلیل نبود شواهد تأیید کننده، بلکه به دلیل قابل رد نبودن. زیرا ابطال بر خلاف اثبات امری قطعی است. بعدها لاکاتوش این نظریه را تأیید کرد. اشکالات این نظریه از این قرارند:

1.       معناشناختی: بنابر نظر روبرتاکوروی«هرگاه گزاره ای را ابطال کنیم، خودبه خود نقیض آن را اثبات کرده ایم.» که البته این اشکال ملانقطی است و چندان وارد نیست.(برای فهم جواب اشکال، به صفحات 140 و 141 مراجعه کنید.)

2.       اینکه می گوید ابطال قطعی است اشتباه است، چرا که ابطال با آزمایش انجام می شود و آن اثبات صحت آزمایش برای تأیید ابطال نیز طبق گفته ی خود پوپر قطعی نیست چرا که ما نیاز به استقرا داریم.

3.       به قول کوئاین، محک زدن فرضیه ای واحد، جدای از فرضیات دیگر ناممکن است و این ارتباط فرضیات باعث می شود پژوهشگر نتواند از توصیه های پوپر پیروی کند.(برای فهم نقد سوم هم به صفحات 142 و 143 مراجعه کنید.)

ü       محدودیت های تجربه گرایی

بحث بر سر عدم وجود مرز روشن میان علوم طبیعی و اجتماعی بود و اینکه روش های مشترکی هم وجود دارند. بعلاوه معلوم شد که در جهاتی علوم طبیعی و اجتماعی ماهیتا تفاوت دارند و این تفاوتت ماهوی موضوعات است که بر شکل علم هم تأثیر می گذارد. لذا باید روش های طبیعت گرایی در علوم اجتماعی تا حد زیادی تعدیل شوند. از جمله سه تفاوت آشکار این دو نوع  علم:

1.       عدم وجود مستقلانه ی ساختارهای اجتماعی از فعالیت های حاکم بر آن ها بر خلاف علوم طبیعی.

2.       عدم وجود مستقلانه ی ساختارهای اجتماعی از تصورات کارگزاران از آنچه در جریان فعالیت های خود انجام می دهند، برخلاف علوم طبیعی.

3.       عدم پایداری نسبی ساختارهای اجتماعی بر خلاف ساختارهای طبیعی.(عدم عام و جهانشمول بودن آن هابه معنای تغییر ناپذیری فضایی-زمانی)

حتی یک طبیعت  گرایی تعدیل شده را هم نمی توان بر پوزیتیویسم استوار کرد. بنیادی ترین فرض علوم طبیعی تغییر ناپذیری قواعد آن در طول زمان است. بعلاوه یک اتفاق مثل افتادن سیب بر سر نیوتن قوانین را دگرگون نکرده بلکه درک ما را به طبیعت دگرگون ساخته. در حالی که قواعد علوم اجتماعی، همواره بازتولید ،احیا و متولد میشوند و از لحاظ فرهنگی، فضایی و تاریخی خاص هستند. بعلاوه افکار ما از دنیای اجتماعی بخشی از همان دنیا هستند یا به قول رفیق امینیان(آنتونی گیدنز)«هرمنوتیک مضاعف». لذا در حالی که تغییر نظریات بر علوم طبیعی تاثیری ندارد، در علوم اجتماعی تاثیر دارد.

·         نتیجه گیری: محدودیت های علم سیاست و اصول اخلاقی تحلیل سیاسی

موقعیت گریزناپذیر تحلیل گر اجتماعی در محیط اجتماعی، بی طرفی وی را زیر سوال می برد. در حالی که بی طرفی در علم بسیار مهم است. مفسران اجتماعی آگاه به چنین مسائل شناختشناسانه ای، شاید بخواهند این ادعا را که از موضعی  برتر درباره ی ادعاهای شناختی داوری می کنند، کنار بگذارند، ولی از لحاظ همین شکل گیری بالقوه ی(افکار و تصورات مربوط به)بستر اجتماعی که در چهارچوب آن می نویسند، آنان به هر حال در موقعیتی ممتاز قرار دارند. سه شیوه ی متمایز برای برخورد با بحث های اخلاقی و شناختشناسانه ی ناشی از این پیوند:

1.       نادیده گرفتن این مسائل. به شیوه ی پوزیتیویست ها با توسل به فنون بلاغی و عبارت پردازی هایی درباره ی علم و ....به عبارتی عدم پذیرش محتوای هنجاری تحلیل.

2.       رد امکان تولید شناخت اجتماعی علمی و رد امکان بنیادگذاری یک نظریه ی انتقادی توانا به اندیشیدن درباره ی اینکه چیزها شاید متفاوت باشند. پذیرش ماهیت ارزش مبنای علوم اجتماعی

3.       پذیرش اینکه خود تحلیل اجتماعی و سیاسی نیز مانند موضوعش سیاسی است و لذا با ورود به تبیین از حوزه ی علم خارج شده و وارد حوزه ی تفسیر شده ایم.که در آن هیچ موضع برتری وجود ندارد. بنابر این جدی گرفتن مسئولیت اخلاقی ناشی از پذیرش این امر که شناخت شناسی نمی تواند میان ادعاهای سیاسی داوری کند، در حکم تایید سه چیز است که تحلیل سیاسی:

1.       ضرورتا سیاسی باقی می ماند.

2.       می کوشد ماهیت ضرورتا هنجاری خود را بپذیرد.

3.       تلاش می کند فرض های هنجاری و اخلاقی را که بر آن ها استوار است، تا حد ممکن روشن کند.(قسمت نتیجه را هم توصیه می کنم از کتاب دوباره خوانده شود.)

 

 

 

فصل سوم: فراسوی تقابل ساختار/کارگزاری، بستر/رفتار

این خلاصه در 5 بخش و 15 محور ارائه شده است. توجه به جایگاه هر محور در بخش خود، فهم آن را راحت تر می کند

1-          کلیات: بحث ساختار/کارگزار یا همان بستر/رفتار، اصالتا مربوط به جامعه شناسی است. استیو فولر از مخالفان مطرح ساختن این نظریه در علوم سیاسی و روابط بین الملل است. جامعه شناسان الان 200 سال است که سر این مسأله که ساختار برکارگزار اثرگذار است یا برعکس، بحث کرده اند و هنوز از مفهوم جمله مارکس فراتر نرفته اند که «انسان ها خود، تاریخِ خود را می سازند ولی نه با خواست و اراده آزاد خود و  نه در چهارچوب شرایطی که خود برگزیده اند.». واقعیت آن است که نباید وجه هستی شناختی این قضیه را با وجه شناخت شناسانه آن خلط کرد و نمی توان هیچ کدام از دو وجه را با شواهدی از وجه دیگر داوری کرد. ونت و شاپیرو نیز به اشتباه می خواهند وجه هستی شناختی را با شواهد تجربی یعنی از وجه شناخت شناسی داوری کنند گر چه وجه هستی شناختی مقدم بر شناخت شناسی است یعنی تا مشخص نکنیم چه چیزی وجود دارد نمی توانیم بگوییم کدام یک بر دیگری رابطه علّی دارد. واقعیت آن است (یعنی نظر کالین های این است) که ساختار/کارگزار یک مسأله نیست که نیازمند حل باشد (یعنی شناخت شناسانه نیست) بلکه نوعی قالب زبانی است که اختلافات دیدگاه های هستی شناختی میان روایت های رقیب را می توان با آن بیان کرد. ضمناً در برابر این وسوسه نیز باید مقاومت کرد که مواضع مربوط به ساختار/کارگزار راه حل هایی عام برای همه تنگناهای هستی شناختی، شناخت شناختی و روش شناختی در علوم اجتماعی است.

2-          ساختار یعنی بستر و زمینه ای که رویدادهای اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی در چهارچوب آن شکل می گیرند و معنا می یابند. ولی در علم سیاست چیزی بیش از این مدنظر است و آن ماهیت منظم روابط اجتماعی و سیاسی است یعنی نوعی نظم که در طول زمان پیدا می کنند. در علوم طبیعی ما فقط با ساختار روبرو هستیم و اساساً کارگزار وجود ندارد.

کارگزاری به کنش و در علم سیاست به رفتار سیاسی معطوف است ولی چیزی بیش از آن را هم مد نظر دارد: بازاندیشی پایدار (توانایی کنش گر به تأمل درباره پیامدهای کنش پیشین)، عقلانیت (قابلیت کنشگر به گزینش شیوه هایی از رفتار که با حداکثر احتمال، شماری معین از خواست ها را عملی می کند)، انگیزش (میل و انگیزه ای که به واسطه آن، بازیگر تلاش می کند به مقصود یا هدفی معین برسد).

نکته مهم این است که با توجه به این تعاریف به نظر می رسد که تأکید بر هر کدام از دو وجه در تبیین یک پدیده، مساوی با کمرنگ کردن وجه دیگر است چون اینگونه تلقی می شود که ساختارها خارج از اراده کنشگر هستند. مثلاً شعار «جدی گرفتن بزهکاری یعنی جدی گرفتن ریشه ها و عوامل بزهکاری» در برابر شعار «باید کمتر درک کنیم (کمتر به عوامل ساختاری بپردازیم) و بیشتر محکوم (یعنی بزهکار را نباید به خاطر عوامل ساختاری، تبرئه کنیم)». نکته اینجاست که معمولاً پرسش پژوهشگران از همان نخست، رویکرد آنها را به یکی از دو وجه نشان میدهد، یعنی اینگونه نیست که شواهد تجربی و... در طول تحقیق آنها را قانع کند که در مورد پدیده الف ساختارها اثرگذارتر بوده اند یا کنشگران.

3-          در مورد علت ظهور فاشیسم در آلمان در دهه 1930، پنج گروه از تبیین ها وجود دارد:

-             تبیین های مبتنی بر ساختار: تأکید بر نقش تضادهای داخلی حکومت وایمار و بحران های اقتصادی و اجتماعی؛ تأکید بر نوعی سنت فرهنگی فراگیر و ریشه دار یهودستیزی (نظریه دانیل گلدهاگن در کتاب جلادان مشتاق هیتلر؛ تأکید بر بستر تاریخی یعنی احساس حقارت ناشی از شکست در جنگ جهانی اول

-             تبیین های مبتنی بر کارگزار: تأکید بر رهبری کاریزماتیک هیتلر؛ تأکید بر مهارت های استراتژیک گروه های فاشیستی در بسیج مردم در وضعیت سقوط دولت وایمار و ناتوانی گروه های کمونیستی از جذب مردم

دو نکته از این نظرات بر می آید: تبیین نویسندگان از این قضیه به ملاحظات عمیقتر هستی شناختی مرتبط است؛ عدم تقابل همیشگی این تبیین ها یعنی امکان ترکیب تبیین های ساختاری و کارگزارمحور و شناخت تأثیر متقابل این دو نوع عامل بر یکدیگر (مانند آنچه در تبیین کارگزارمحور دوم قابل مشاهده است)

4-          دانشمندان علم سیاست و روابط بین الملل اگرچه توجه دوباره ای به بحث ساختار/کارگزار کرده اند ولی با انتقادات وسیعی که به ساختارگرایی و قصدگرایی (یا اراده گرایی یعنی همان تبیین مبتنی بر نقش کارگزار) کرده اند، امکان تبیین های افراطی دهه 70 در نظریه های اجتماعی و سیاسی وجود ندارد.

5-          ساختارگرایی: ساختارگرایی واژه ای است که نوعی توهین تلقی می شود و هیچکس قبول ندارد که ساختارگراست. با این حال نظریه های سیستمی، نوواقع گرایی یا همان واقع گرایی ساختاری (والتز)، نظریه نظام جهانی (والرستین)، نظریه انتخاب عقلانی و نظریه نهادگرایی جدید، همگی ساختارگرا محسوب می شوند. دو مورد آخر را بیشتر بررسی می کنیم.

6-          نظریه انتخاب عقلانی: این نظریه نوعی نامعمول و متناقض نما از ساختارگرایی است، زیرا اگر چه بر نقش کارگزار در انتخاب تأکید می کند، اما سازوکار این انتخاب را به گونه ای تشریح می کند که برای همه کارگزاران به یکسان وجود دارد، بنابراین شما برای پیش بینی رفتار سیاسی یک کارگزار، نیازی ندارید که چیزی درباره خودِ کنشگر بدانید بلکه فهم شرایطی که کارگزار در آن قرار دارد، برای پیش بینی رفتار کنشگر کفایت می کند و از همین جاست که نقش خودِ کنشگر در تبیین ما حذف می شود! اینگونه هم عدم قطعیت تحولات از پیش را پذیرفته ایم و هم ماهیت باز و سیال فرآیندهای سیاسی را نپذیرفته ایم! جذابیت نظریه انتخاب عقلانی از همین جا ناشی می شود. فرض های نظریه انتخاب عقلانی عبارت است از:

-             انسان ها بیشینه طلب هایی خودخواه و خودبین هستند که برای رسیدن به اهداف و مقاصد خود عقلانی رفتار میکنند.

-             در اکثر موارد، این کنشگران/کارگزاران دارای شناخت کامل یا تقریباً کامل از محیطی که در آن زندگی میکنند هستند.

-             در هر موقعیت معین فقط یک نوع کنش عقلانی سازگار با دسته ای اهداف خاص وجود دارد.

-             نتیجه: اگر کنشگر نمونه یک انسان مدرن باشد، در هر موقعیتی به گونه ای رفتار خواهد کرد که خودِ همین بستر تعیین می کند (بنابر این پیش بینی پذیر نیز هست).

7-          نهادگرایی جدید: این نهادگرایی در واقع در نقد نظریه های رفتارگرا مطرح شد و بر نقش میانجی و محدودکننده بسترهای نهادی که این رفتارها و اعمال باید در چهارچوب آن شکل بگیرد، تأکید کرد. منظور از نهاد، مؤسسه و اداره و قانون و... نیست، بلکه هر چیزی است که نهادینه شده است، مثل هنجارها، ارزشها، باورها، رسوم، عادات و... . بنابر این نهادگرایی رنگ بین الأذهانی دارد  و بر نظم یابی یا ساختاریابی روابط اجتماعی و سیاسی از طریق عملکرد نهادها یا محدودیت های نهادی تأکید می کند. این نهادگرایی جدید، نسبت به نظریه انتخاب عقلانی و نسبت به نهادگرایی گذشته که بر عوامل مادی تأکید می کرد، میزان ملایم تر و انعطاف پذیرتری از ساختارگرایی دارد و نقش کنشگران را در ساختن بسترهای که رفتار خودِ آنها را شکل می دهد (گفتیم که این بسترها بین الأذهانی هستند) نادیده نمی گیرد.

این محدودیتها از طریق ایجاد تصلب و پیچیدگی در هدایت اعمال و فرآیندها، جاانداختن نظام های ارزشی، تعریف منطق ها و معیارهایی برای رفتار درست و نادرست، جاانداختن دسته ای از تصورات و باورها در مورد اینکه چه چیزی ممکن، عملی و مطلوب است و شیوه ها، ابزارها و فنون مناسب رسیدن به دسته معینی از اهداف سیاسی چیست و نهایتاً با ایجاد محدودیت در آفرینش نهادهای جدید، بر رفتار کنشگران اثر می گذارند.

بر این اساس شاید عقلانی باشد که در تابستان با لباس راحت و نازک به یک ملاقات برویم، اما به خاطر محدودیتهای نهادی، با کت و شلوار می رویم! یا چون سنت فکری کینزی در اقتصاد ما جاافتاده است، برهمان اساس رفتار می کنیم حتی اگر با محاسبه به ضررهای آن پی ببریم، مگر اینکه دچار بحران اقتصادی شویم! این نهادگرایی جدید، «منطق اقتضا» را به جای «منطق محاسبه» در انتخاب عقلانی پیشنهاد می کند.

نقطه ضعف این نهادگرایی جدید، در تبیین دگرگونی نهادی و نقطه مثبت آن در تبیین ثبات نهادی است.

8-          نقد ساختارگرایی: این انتقادها چندان هم ویرانگر نیست چون بیشتر متوجه ساختارگراییِ مطلق است. انتقاد چهارم مهمتر است.

-             بدون کنشگران، ساختارها هیچ کاری را پیش نمی برند.

ساختارگرایان پاسخ می دهند که کارگزاران وجود دارند ولی به عنوان میانجی در بازتولید  اثرگذاری ساختارها.

-             تصویری ملال آور از انسان های ماشینی در خدمت فرآیندهایی که فوق کنترل، درک یا اثرپذیری از آنها هستند، ترسیم می شود. یعنی یک دیکتاتوری که مملکتی را تسخیر و کنترل می کند با یک نظام لیبرال دموکراسی که در آن، شهروندان از آزادی بیشتر برخوردارند، هیچ فرقی ندارد؟!

ساختارگرایان پاسخ می دهند اولاً این برداشت شما مربوط به ساختارگراییِ مطلق است نه ما. ثانیاً  شما که ساختارگرا نیستید فکر می کنید میان شهروندان در این دو نظام تفاوتی وجود دارد. از دیدگاه ما هر دو اسیر ساختارها هستند.

-             ساختارگرایی موجب تقویت سرنوشت باوری، غایت مندی تاریخی و در نتیجه انفعال می شود. مهم نیست ما چه کاری انجام می دهیم. البته جالب این است که اگر ما کاری انجام ندهیم و منتظر سرنوشت باشیم، این سرنوشت هیچ وقت پیش نمی آید!

پاسخ ساختارگرایان مثل قبلی ها است.

-             اگر همه ما در تسخیر ساختارها هستیم، پس چگونه از آن آگاه شده ایم و مخصوصاً چگونه متفکران ساختارگرا برخلاف انسان های دیگر، فوق این ساختارها قرار گرفته و انسان ها را از آن مطلع کرده اند؟ یعنی اگر همه ما در چهارچوب ساختارها فکر  و عمل می کنیم، بی گمان ما می توانیم نتیجه فکر متفکر ساختارگرا را نیز خدشه دار و تحت تأثیر ساختارها بدانیم و آن را کنار بگذاریم.

9-          نتیجه کالین های: در واقع هستی شناسی ساختارگرایانه ممکن است کاملاً درست باشد، ولی ما فقط می توانیم امیدوار باشیم که درست نباشد. زیرا اگر درست باشد، آنچه می توانیم امیدوار باشیم درباره پیرامون خود بگوییم بسیار اندک خواهد بود.

10-       قصدگرایی: ما می توانیم رویدادها و تحولات سیاسی را صرفاً با توسل به مقاصد یا نیاتی که خودِ کنشگران دارند، تبیین کنیم. یعنی قصدگرایان می خواهند از برج عاج خود پایین آمده و از انتزاعات نظری پیچیده و ترسیم های خاص مثل ساختارگرایان اجتناب کنند و دنیای اجتماعی و سیاسی را از دید خود مشارکت کنندگان در فرآیندهای سیاسی و اجتماعی ببینند.

البته قصدگرایی بیش از یک موضع متمایز و مستقل، یک گرایش در تحلیل و توصیف است، زیرا بدون پرداختن به بسترها و منابع استراتژیک موجود، نمی توان توانایی متفاوت کنشگران در فرآیندها و تحولات سیاسی را بررسی و درک کرد. علاوه بر اینکه خود کارگزاران در تحلیل ها و انگیزه های خود به ماهیت ساختارمند رفتار خود و بسترهایی که در آن قرار دارند، توجه می کنند. حتی اگر بگوییم این بسترها همان رفتار کارگزاران دیگر است نه ساختارها، چون خارج از کنترل و اراده کنشگر مورد نظر ماست، در تعریف ساختار می گنجد.

نتیجه چنین اصول و مواضعی، نوعی تحلیل بسیار توصیفی است که همه رویدادها و تحولات، به رفتار بیواسطه و مستقیم کنشگران بستگی دارد. این گرایش، با دو گرایش دیگر مرتبط است: زمان حال گرایی (یا گاه شمار محوری) و کوته بینی بستر مند یا خاص سازی نادرست. زمان حال گرایی یعنی وقتی نیاز نیست در تحلیل خود به منابع موجود، فرصت های استراتژیک و... توجه کنیم، ارتباط پدیده الف را با گذشته قطع کرده ایم. دقیقاً به همین دلیل، پدیده های آینده را نیز باید بر اساس خودشان تحلیل کنیم، پس پدیده الف با آینده نیز ارتباطی ندارد. بنابر این تبیین کاملاً قصدگرایانه نمی تواند چیزی در مورد فرآیند دگرگونی اجتماعی و سیاسی در طول زمان بگوید. خاص سازی نادرست یعنی مخالفت با گرفتنِ نتایج کلی و تعمیم پذیر. زیرا بر اساس قصدگرایی، شیوه رفتار کنشگران، مربوط به انگیزه ها و تحلیل خودشان، در نتیجه ویژه ی خودشان و در نتیجه پیش بینی ناپذیر است. پس نمی توانیم از یک بستر برای بسترهای دیگر درس بگیریم.

در کل، قصدگرایی نادرست نیست ولی محدود کننده است و دست ما را در تبیین، پیش بینی و تعمیم می بندد.

11-       لزوم سازگاری میان دو قطب: باید روشن کنیم منظور ما از اجتناب از دیدگاه های افراطی در دو سر طیف ساختارگرایی و قصدگرایی، برگزیدن دیدگاهی میانه که میان این دوقطب در نوسان باشد و مثلاً دو بخش از ساختارگرایی و یک بخش از قصدگرایی را با هم ترکیب کند، نیست. بلکه لزوم اتخاذ یک مبنای هستی شناختی است که در هر مورد به ما اولویت و اهمیت نسبی عوامل ساختاری و کارگزارانه و نحوه تبیین اثرگذاری آنها بر یکدیگر را نشان دهد. معنای سازگاری مورد نظر ما  و میزان توجه یک تبیین به آن سازگاری با طرح چند پرسش از آن تبیین روشن می شود:

آیا کارگزار یا کارگزارانی را شناسایی کرده ایم؟ کارگزار مورد نظر ما فرد است یا جمع؟ اگر جمع است آیا ما می توانیم توضیح دهیم که این کارگزاران مورد نظرِ خود را در چهارچوب بستری فراگیرتر قرار داده ایم؟ آیا بسترهای مرتبط دیگری وجود دارند که نادیده گرفته باشیم؟

12-       همزمانی مارکسیسم انسان مدار و تاریخ گرای تامپسون در برابر مارکسیسم ساختارگرای آلتوسر، موجب شد هر دو برای پافشاری بر نظریات خود به افراط گرایی در قصدگرایی و ساختارگرایی بیافتند. خودِ مارکس بر نقش اراده انسان در کنار نقش اثرگذار و محدودکننده ساختارها تأکید می کرد و جمله مشهوری که قبلاً ذکر کردیم، این را نشان می دهد، هر چند بیشتر به ساختارگرا بودن شناخته می شود. نظریه ساختاریابی گیدنز و نظریه واقع گرایی انتقادی بسکر و آرچر (که هر دو و تفاوت های آن دو را بررسی خواهیم کرد و سپس نظریه مختار خود را بیان می کنیم) در این نکته موافقند که کارگزاران در چهارچوب بستری ساختارمند که با نوعی توزیع نابرابر فرصت ها و محدودیت ها ویژگی می یابد، قرار می گیرند؛ در گذر زمان، کنشگران هم از طریق پیامدهای کنش های خود، بر تحول همان ساختار اثر می گذارند؛ ولی در هر زمانی توانایی کنشگران برای واقعیت بخشیدن به مقاصد خود، توسط همین بستر تعیین می شود.

13-       نظریه ساختاریابی گیدنز: جذابیت دیدگاه گیدنز در سادگی آرامش بخش آن نهفته است و وجه تمایز آن، یعنی چیزی که به خاطر آن مشهور شد در دوگانگی ساختار و کارگزار به جای دوگانه انگاری آن است، یعنی دو چیز نیستند بلکه یک چیزند که از دو وجه می توان بدان نگریست. از این رو گیدنز آن دو را به دو روی یک سکه تشبیه می کند. این همان «راه سوم»ی است که گیدنز برای حل دوگانه ساختار و کارگزار ارائه می کند. او با این کار می خواهد اصل جایگاه محوری ساختارهایی که بسترِ اندرکنش های اجتماعی و سیاسی هستند را با اصل نیت مندی، بازاندیشی پایدار(اندیشیدن در مورد اثرات کنش پیشین)، استقلال و کارگزاری تلفیق کند.

سه نکته در مورد نظریه او قابل بحث است:

-             تعریف او از ساختار(قواعد و منابعی که در بازتولید نظام های اجتماعی مؤثر هستند و فقط همچون نشانه ها خاطره وار که بنیاد ارگانیک شناخت پذیری انسان اند و همچون عناصر نمودیافته در کنش وجود دارد) و کارگزار(قابلیت کنشگران برای انجامِ چیزی)، منحصر به خودِ اوست. بنابر این راه حل او کمتر به درد نظریه پردازان دیگر در زمینه دوگانه ساختار وکارگزار می خورد.

-             گیدنز ساختار و کارگزار را از دیدگاه هستی شناختی یکی دانسته است، ولی او این کار را با تغییر تعریف خود از ساختار و کارگزار انجام داده است. بنابراین بیش از نوآوری در نظریه پردازی، تردستی خود را در تعریف نشان داده است.

-             گیدنز، ساختار و کارگزار را به دو روی سکه تشبیه کرده، بنابراین در یک تحلیل، تنها می توان به یک روی این سکه نگریست. خودش نیز همین کار را کرده و در کتاب هایش گاهی با دید ساختاری و گاهی با دید کارگزاری سخن می گوید. پس مشکل ما در سطح روش شناختی حل نشده و دوگانه انگاری روش شناختی حل نشده، بلکه وخیم تر شده است.

14-       واقع گرایی انتقادی و رهیافت مورفوژننتیک بسکر و آرچر: ما فقط به دیدگاه آرچر می پردازیم چون بسکر مغلق سخن می گوید. آرچر میان «نمود» و «واقعیتِ» جهان تفاوت می گذارد و معتقد است ما تنها نمود را می بینیم و برای رسیدن به واقعیت، باید با نظریه پردازی به فراسوی ظواهر برویم. وی اضافه می کند که ساختار و کارگزار نه تنها از لحاظ تحلیلی و روش شناختی، بلکه از لحاظ هستی شناختی نیز مستقل هستند و می توانند مستقلاً اثر بگذارند. این دو باید با هم مرتبط شوند نه ادغام. امتیاز دیدگاه آرچر در تلقی او از زمان مندی است. به نظر او ساختار و کارگزار در گذر زمان بر یکدیگر اثر می گذارند. تقدم ساختار برای کنشِ کارگزار ضروری است. پیامدهای هر کنش نیز متأخر از خود آن است و شکل ساختاری می یابد. در واقع کارگزاران ساختارها را دگرگون یا بازتولید می کنند. به این می گویند توالی مورفوژنتیک.

اشتباه آرچر در نظریه پردازی بر اساس کنش یک فرد است. اگر ما جامعه را در نظر بگیریم، ساختاری که بستر کنش من است، کنش دیگران است و کنش من، بستر محدودکننده کنش دیگران است. بنابر این در کلیت جامعه، ساختار و کارگزار قابل تمایز و توالی زمانی نیست.

اشتباه دیگر آرچر در این است که نمی توان ساختارها را به انسان ها تقلیل داد چون نتیجه کنش انسانی چیزی بیش از خودِ آن کنش است. در واقع ساختار، فرآیندی است که به واسطه آن، اشکال رفتار (و بنابر این کارگزاری انسانی)، در گذر زمان دگرگون می شوند. برپایه چنین مفهوم بندی، ساختار و کارگزار در حوزه زمانی متفاوتی قرار نمی گیرند. بسکر برخلاف آرچر معتقد است که ساختارها هم واسطه رفتار انسانی و هم قید و شرط کارگزاری انسانی هستند، یعنی قلمرویی یکسان دارند.

نقد آخر اینکه با توجه به کلیت نظریه او، تصور او از ساختار، پدیده ای بیرونی، دوردست و پایدار است و برعکس آن، کارگزار عنصری ناپایدار و زودگذر. در واقع نظریه او یک ساختارگراییِ ته مانده است!

15-       رهیافت استراتژیک نسبتی(نظریه مختار): رهیافت باب جِسوپ، مناسب تر و امیدبخش تر است. نقطه قوت او تأکید بر لزوم توجه به بدیهیات در تحلیل سیاسی است. در اغلب موارد، تحلیل سیاسی خوب همان بیان و بازگویی امور بدیهی است که به ندرت مورد توجه قرار می گیرند. این رهیافت شامل محورهای ذیل است:

-             ساختار و کارگزار، جدا از هم نیستند و تمایز آنها صرفاً تحلیلی است. ساختار و کارگزار، متقابلاً همدیگر را می سازند و اندرکنش آنها به جمع جبریِ عوامل ساختاری و کارگزارانه که جداگانه بررسی و محاسبه شده باشند، تقلیل پذیر نیست. ساختار و کارگزار به خودی خود وجود ندارند بلکه به واسطه اندرکنشی که در ارتباط با یکدیگر دارند، وجود می یابند، نه مثل دو روی یک سکه بلکه مثل دو فلز در یک آلیاژ.

-             هم بستر و هم کنشگر، استراتژیک است (ما یک کنشگر استراتژیکِ فردی یا جمعی و یک بسترِ از لحاظ استراتژیک گزینشگر داریم) به این معنا که کارگزاران از بستری که در آن قرار دارند، تصوراتی معین دارند و با گزینش از میان گزینه های ممکن، کنش خود را آگاهانه با اقتضائات این بستر سازگار می کنند. استراتژی عبارت است از رفتار نیت مند معطوف به محیطی که رفتار در چهارچوب آن شکل می گیرد. نیتِ واقعیت بخشیدن به اهداف معین، انگیزه کنشگر را شکل می دهد. برای اینکه کنش بتواند به چنین اهدافی واقعیت بخشد، باید بر یک ارزیابی استراتژیک از محیط مربوطه استوار باشد.

-             بستر، کنش یا حتی نتیجه کنش را تعیین نمی کند اما جسوپ گامی فراتر می گذارد و وجه تمایز اصلی دیدگاه خود را اینگونه بیان می کند که هر چند در تحلیل نهایی، نتایج یا رویدادهای اجتماعی و سیاسی به انتخاب های استراتژیک وابسته اند، اما خودِ بستر با عرضه حوزه ای نامتوازن، برخی استراتژی ها را بر استراتژی های دیگر ترجیح می دهد و بنابر این نتایجی معین را گزینش و از واقعیت یافتن نتایج دیگر جلوگیری می کند. در طول زمان، چنین گزینشگریِ استراتژیکی یک رشته نتایج یا پیامدهای ساختارمند پدید خواهد آورد که کنش ها را گرچه پیش بینی ناپذیر اما در یک محدوده خاص قرار می دهد.

-             کنش کارگزاران، لزوماً مانند نظریه انتخاب عقلانی، عقلانی و آگاهانه نیست، بلکه ما دو نوع آرمانیِ کنش داریم که هر کنشی معمولاً ترکیبی از این دو است: کنش شهودی و تکراری و عادی که فرض های گرچه ناخودآگاه اما استراتژیک دارند؛ کنش استراتژیکِ آشکار و آگاهانه که به ویژه در تدوین استراتژی های جمعی خود را نشان می دهد.

-             هر کنشی آثار خواسته و ناخواسته ای دارد که در دو محور عمل می کنند: تأثیر مستقیم بر بسترهای ساختاری که کنش های آتی بر طبق ارزیابی استراتژیک آن تعیین می شود (با ایجاد تحول نسبی البته محدود و نه ضرورتاً پیش بینی شده)؛ یادگیری یا بازآموزی و تجربه استراتژیک کنشگرِ دخیل از طریق افزایش میزان آگاهی از ساختارها و محدودیت ها

 

 

 

 



[1] به عنوان مثال، تبیین 1 دارای 2 متغیر الف و ب است و تعداد 100 مصداق (مورد) را تبیین می‌کند. تبیین 2 نیز دارای 5 متغیر الف، ب، ج، د و ه است و تعداد بیش از 1000 مصداق را تبیین می‌کند. با تعریفی که بالا از مختصر و پیچیده ارائه شد، تبیین 1 را یک تبیین ساده معرفی می‌کنند و تبیین 2 را یک تبیین پیچیده. زیرا متغیرهای بیشتری را شامل شده است. به هنگام نظریه‌سازی، معمولا سعی می‌شود تا حد امکان از تبیین‌های مختصر-  ساده برای تحلیل استفاده شود تا کار نظریه‌خوان راحت‌تر باشد.

[2] به عبارتی، اگر در مثال بالا هر یک از تبیین‌های 1 و 2 هر کدام تنها 100 مصداق را تبیین کنند، تبیین 1 ارجحیت دارد؛ زیرا 3 متغیر دیگر آن اضافی هستند. حال سوال اینجاست که تا کجا می‌توان به تبیین ساده اعتماد کرد؟ چه نوع شناختی باعث می‌شود تا ما خیال کنیم که تبیین‌های ساده بهتر است؟

[3] اشکال عمده بر آنان اینست که خود «واقعیت»ی که از دید عقل گرایان مورد بررسی قرار می‌گیرد؛ علیرغم اعتقاد آنان به سادگی واقعیت، پیچیده است.

[4] برای اینکه دوستان با مفهوم فرض در منطق قیاسی (عقل‌گرایی) بیشتر آشنا شوند، لازم است مقایسه‌ای میان فرض در منطق استقرایی (رفتارگرایی) و منطق قیاسی داشته باشیم. به طور کلی، قیاسیون ابتدا فرضی را مطرح می‌کنند- به عنوان مثال، این فرض که رفتار آدمی مبتی بر عقلانیت است و عقلانیت نیز به معنی بیشترین سود است-، سپس فرض را به محک آزمون می‌گذارند تا اگر مثال نقضی نیافتند، همچنان بر آن استوار بمانند (ابطال‌گرایی). در حال که، استقراییون با این ادعا که نسبت به پدیده‌ها خنثی عمل می‌کنند، به سراغ پدیده‌ها رفته و پس از بررسی آن‌ها به فرضیه‌سازی و تجربه آن می‌پردازند.

[5] به عنوان مثال اگر احزاب اینگونه رفتار کنند، فلان نتیجه ی انتخاباتی به دست می‌آید. این حالت بیشتر تجویزی است.

[6] یعنی باید بدون پیش‌فرض به سراغ واقعیت‌ها رفت.

[7] یعنی انتظاری که صاحبان صنایع و سرمایه از پژوهش‌های علمی دارند، نباید بر نتیجه یا روند پژوهش اثر بگذارد.

[8] مقصود این است که در این روش براحتی نمی توان علت وقوع یک امر را تشخیص داد؛ بلکه ممکن است همبستگی ای که میان چند پدیده دیده می شود، به عنوان علت وقوع یک امر فرض شود.

[9] البته این فرض با اراده گرایی که فرد می تواند تصور کند یکی نیست.

[10] حالا اینکه چطور بستر باعث می شود تا رفتار کارگزار قابل پیش بینی باشد، به این صورت است که هر بستر شرایط رفتاری خاصی را برای کارگزار فراهم می آورد. کارگزار مجبور است در شرایط پیش رو- که بستر برای او فراهم کرده- دست به انتخاب عقلانی- تنها گزینه مطلوب- بزند. حال اگر بسترها را مورد مطالعه قرار دهیم، متوجه بروز رفتار خاصی در هر بستر- و احیانا بسترهای مشابه آن- می شویم. در نتیجه فرد محتوم به شرایطی است که بستر برای او فراهم کرده است.

[11] تعریف نورمن بلیکی

[12]تعریف بلیکی.

[13]تعریف بلیکی.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی