مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

نوشته های رامین مددلو در فضای مجازی

مردی شبیه عکسهایش

بسم الله
نوشته های رامین مددلو. اهل شهر خوی
فارغ التحصیل دانشگاه امام صادق علیه السلام/ دانشجوی دکتری دانشگاه مفید قم رشته علوم سیاسی/ پژوهشگر مرکز رشد دانشگاه امام صادق علیه السلام

پیام های کوتاه
بایگانی
آخرین نظرات

۵ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

خلاصه کتاب "ایران و دولت ملی در جنگ جهانی اول" نوشته "علیرضا ملائی توانی"

تذکر این نکته ضروری می نماید که صحت و سقم این عبارات بر گردن نویسنده کتاب است نه بنده:

 

اول) قدرتهای خارجی حاضر در ایران در آستانه جنگ جهانی اول

الف. روسیه:

با وقوع انقلاب مشروطه، روسیه دربار را به عنوان پایگاه نفوذ خود تضعیف شده دید. بر این اساس در مسیر تضعیف مشروطیت گام برمی داشت. (تاثیرگذاری مشروطه بر مسلمانان جنوب روسیه نیز در این مسئله مؤثر بود) در کنار این امر روسیه ایران مانند منطقه ای با امکانات سوق الجیشی می دید که می توانست علیه منافع انگلیس در هند اعمال فشار نماید.

روسها به گونه ای عمل می کردند که گویی ایران جزئی از خاک روسیه است. درخواست رسمی شدن حق خرید املاک برای اتباع خود و استقرار نیروی نظامی فراوان در خاک ایران در این راستا است.

 

ب. انگلیس:

ایران برای انگلیس به مثابه دروازه هند بود. در نتیجه انگلیس در پی تضعیف دولت مرکزی و پشتیبانی از نیروهای محلی جهت جلوگیری از حمله ایران به هند بود. این تضعیف نباید به حدی می شد که سبب تسلیم ایران به روسیه می گشت.

حمایت از مشروطه توسط انگلیس جهت کاهش نفوذ روسیه و آوردن زمامداران طرفدار انگلیس بر سر کار صورت گرفت.

در کنار امتیازات اقتصادی، پس از کشف نفت انگلیس نگاه ویژه ای به جنوب ایران داشت و جهت حفاظت از چاه های نفتی با خوانین منطقه قراردادهای متعددی امضا می نمود.

 

حاشیه:

پس از قرارداد1907 روس و انگلیس، ایران به دو منطقه نفوذ و یک منطقه بی طرف تقسیم شد. دو کشور جهت جلوگیری از نفوذ قدرت سوم در بسیاری از مسائل ایران به اشتراک نظر رسیدند. قرارداد 1915 تکمیل کننده قرارداد 1907 بود.

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۲ ، ۱۱:۵۷
رامین مددلو
جمعه, ۲۷ دی ۱۳۹۲، ۱۱:۱۱ ق.ظ

بازگشت (2)


بازگشت، هجرت است
هجرت به آن‌جا که باید هجرت کرد، یعنى نچسبیدن به یک مکان. شاید امروز مصداقِ این هجرت براى طلاّب علوم دینیّه و فضلاى محترمى که در حوزه‌ها متمکّن و مستقرّند، این باشد که براى تبلیغ به اکنافِ بلادِ اسلامى هجرت کنند.

 عدّه‌اى هستند که مى‌توانند در شهرى مستقر شوند و آن را هدایت کنند. اینها در خلال هزارها یا صدها نفر مثل خودشان، در قم مانده‌اند و اثرى هم بر ایشان مترتّب نیست. حداکثر این است که درسى بگویند، که اگر هم نگفتند، آن چند نفرى که به درس اینها مى‌آیند، به یک درس دیگر مى‌روند. یعنى همان درس را از دیگرى خواهند شنید. الان در کشور ما، شهرها و روستاهایى وجود دارد که محتاجِ عالِمِ دینى است و علماى دینى باید به آن‌جاها بروند. البته بدون پیش شرط. چون بعضى به ما مى‌گویند باید فلان امکانات، فلان تسهیلات، چه و چه، فراهم باشد تا ما برویم! ما نمى‌گوییم که احتیاج به امور مادّى و شرایط زندگى نیست. البته که احتیاج هست. اما این را باید جزو طلبات قهرى دانست. خوب؛ این در همه جا وجود دارد. پس، نباید آن را به عنوان «پیش شرط» فرض کرد. باید راه بیفتند و باید همّت گماشته شود.


هجرت بزرگان

 بعضى از بزرگان هستند که اگر به شهرهاى دیگر بروند، وجودشان در آن‌جاها انفع از قم خواهد بود. حتى درباره بزرگان هم چنین چیزى وجود دارد. خوب؛ یک نفر مثل آیةاللَّه میلانى رضوان‌اللَّه‌تعالى‌علیه، از کربلا که دَمِ گوش نجف بود و مثل ایشان در نجف و کربلا تعداد زیادى بودند، پا شد آمد مشهد و حوزه علمیه بزرگى را به وجود آورد. این، یک واقعیّت است. حقیقتاً از برکات الهى براى حوزه مشهد، وجود مرحوم آیةاللَّه میلانى بود. خوب؛ ایشان مى‌توانست تا آخر عمر در کربلا بماند. آن وقت، عالمى در ردیف چندین نفر مثل خودش بود. یعنى بعضى اگر علماً هم جلوتر نبودند، شاید از جهات دیگر، جلوتر از ایشان بودند. لکن ایشان به مشهد آمد و مایه برکت شد.


هجرت طلاب
این منطقى نیست که طلبه حتماً در دورانهاى اولیهى درس هجرت کند، برود به حوزههاى بزرگ، بعد هم دیگر برنگردد؛ این نمیشود. در همین شهرستانهاى اطراف خراسان بزرگ، علماى بزرگ داشتیم. من به خیلى از این شهرها رفتم؛ مجتهدین درجهى یک در آنجا اقامت داشتند. در بیرجند دو تا مجتهد بودند که اگر چنانچه در نجف بودند، به احتمال زیاد جزو مراجع تقلید میشدند: مرحوم تهامى و مرحوم آشیخ محمدحسین آیتى. اینها در بیرجند مانده بودند و متعلق به مردم بیرجند شده بودند.
در قوچان، کسى مثل مرحوم آقا نجفى قوچانى مىآید ساکن میشود، که یکى از شاگردان برجستهى مرحوم آخوند خراسانى است. در بجنورد - عرض کردیم - مرحوم حاج میرزا احمد مرتضوى بود، و در شهرستانهاى دیگر هم همین جور؛ علماى بزرگ و علماى برجستهاى بودند.
 بعضى میگویند خب آقا، آن وقت ارتباطات بین شهرهاى بزرگ و شهرهاى کوچک آسان نبود؛ علما مجبور بودند آنجا بنشینند. این استدلال بعکس نتیجه میدهد. امروز که ارتباط آسان است، شما یک رایانه میگیرید، پاى رایانه مىنشینید، از بهترین درسهاى حوزههاى بزرگ مستقیماً استفاده میکنید. پس امروز باید به حوزههاى بزرگ نروند، نه آن روز. شما شبههى علمى داشته باشید، سوار ماشین میشوید، دو سه ساعته خودتان را میرسانید مشهد، میروید پیش یک عالم دینى، شبهه را برطرف میکنید، برمیگردید. امروز با پیشآمدن امکانات فراوان، حوزههاى شهرستانها باید رونق بگیرد؛ باید کمّاً و کیفاً توسعه پیدا کند.

باید بیایند
 این طرح هجرتى که بنده چندین سال قبل از این مطرح کردم، موجب گسترش فعال روحانیت در سرتاسر کشور میشود. باید از حوزههاى بزرگ هجرت کنند، بیایند در شهرستانها بمانند؛ چه اهل آنجا باشند، چه نباشند. افراد گاهى هم اهل آنجا نیستند. مرحوم محقق سبزوارى - صاحب ذخیره و صاحب کفایه و ملاى معروف و شیخالاسلام بزرگ اصفهان در دوران صفویه - بلند میشود از اصفهان مىآید مشهد ساکن میشود. آن وقت اصفهان بزرگترین شهر ایران بود، مشهد یک شهر کوچکى مثل یک ده بزرگ بود. مدرسهى باقریهى مشهد - که طلبههاى قدیمى مشهد آن را دیده بودند و امروز خراب شده - مدرسهاى است که ایشان تعمیر کرده. مىآمدند، میماندند، ولو شهر خودشان هم نبود. مرحوم میرزا مهدى شهید اصفهانىالاصل، که یکى از چهار شاگرد برجستهى مرحوم وحید بهبهانى است - که چهارتا شاگرد او به نام «مهدى» است و به آنها میگویند «مهادى اربعه» - مىآید مشهد میماند، در همین جا هم به شهادت میرسد. در طول این سالها، علماى بزرگى در بین اعقاب او حضور داشتند. چه اشکال دارد اهل آنجا هم نباشند، اما بیایند؟ فضلاً از اینکه اهل آنجا باشند. اگر اهل آنجا باشند، باید بیایند.


پ.ن:
حرف از خودمان که درنیاوردیم! حرف های حضرت آقا بود در دو جلسه زیر:

- بیانات در آغاز درس خارج فقه 1373/06/20

- بیانات در دیدار علما و روحانیون خراسان شمالى 1391/07/19


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۲ ، ۱۱:۱۱
رامین مددلو
سه شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۲، ۰۴:۲۷ ب.ظ

یادگاری

آقا مسعود شما تاج سر مایی، بزرگ و بزرگوار مایی، نماد احساسات یک دل پاکی که پاک ماند.

شرمنده بی آنکه بگویمت متنی را که نوشته بودی و تنها یادگاری ات بود برایمان؛ می گذارم در وبلاگ:


در دنیای کوتاه کودکانه اش فکرهای بزرگی در سر داشت. با دیدن هر برنامه ی تلویزیونی که تعداد زیادی از آن ها را برنامه های کودک تشکیل می داد می خواست مثل آن ها شود. برنامه ی آنشرلی را خیلی دوست داشت. تا این که یک روز دید که آنشرلی و دوستانش تصمیم گرفته اند نویسنده شوند و هر کدام نوشته هایشان را با یکدیگر تقسیم کنند و به همین خاطر انجمنی تاسیس کرده اند به نام انجمن نویسندگان کوچک. او هم با خودش چنین تصمیمی گرفت و انجمنی تاسیس کرد به نام انجمن نویسندگان کوچک؛ با این تفاوت که انجمن او تنها یک عضو داشت که آن هم خودش بود و خودش. با خودش عهد و قراردادهایی گذاشته بود . مقرر کرده بود هر روز درباره ی یک موضوع بنویسد. کارش را شروع کرد. از نوشته هایش در پوست خودش نمی گنجید. انگاری داشت شق القمر می کرد. از نوشتن لذت می برد ولی نمی دانست ریشه ی این لذتش یک واقعیت درونی است یا تقلیدی از یک برنامه که در حال و هوای دوران کودکی قرار گرفته؟ به قول امروزی ها شاید جوگیر شده بود. شاید در ابتدا از یک تقلید ساده ی کودکانه و یا کورکورانه شروع کرد ولی به تدریج واقعیت درونی خود را آشکار کرد. او واقعا به نویسندگی علاقه داشت ولی نمی دانست که چه باید بکند؟ آیا فقط باید بنویسد؟ فقط می دانست که راهی را شروع کرده و این راه به کجا آبادی می رود معلوم نبود. عاقبت هم این نادانی کار دستش داد و شعله ی واقعیت درونی وجودش را خاموش کرد. برای سال ها.

سال ها گذشت و انجمن نویسندگان کوچک فقط خاطره ی خوشی از دورانی یک و یا نهایتا دو هفته ای را برای او تداعی می کرد. از اسمش لذت می برد ولی فقط لذت می برد. خیلی می خواست کاری کند که نوشته هایش یا ببخشید احساس درونی اش دوباره زنده شوند تا دوباره بتواند بنویسد. اما دیگر آن دوران نبود. سال ها گذشته و او دیگر آن کودک خیالپرداز دیروز نیست. بیش از ده سال.

اما هنوز خیالپرداز است. تحت تاثیر است. هنوز هم نام انجمن نویسندگان کوچک را دوست دارد. اما... اما شرایط فرق کرده...خیلی فرق کرده...تغییر شرایط فقط بزرگ شدن او نیست، او دیگر حتی حالی برای نوشتن ندارد. بیشتر، کلمات را در ذهنش می نویسد؛ همچون نوشتن روی آب که به سرعت پاک می شوند و از بین می روند. چقدر افسوس می خورد هنگامی که واژه ها به سرعت از ذهنش پاک می شوند... دیگر دست هایش هم قوتی برای نوشتن ندارند... حال و حوصله هم ندارد...

امیدوارم این ها باور و یا خیال من باشند... یک خیالپردازی جاهلانه... امیدوارم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۲ ، ۱۶:۲۷
رامین مددلو
دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۵۱ ق.ظ

کتاب "دو دهه واپسین حکومت پهلوی"

عنوان کتاب: دو دهه واپسین حکومت پهلوی

نویسنده: حسین آبادیان                                                                         

                                                                   

 

کتاب "دو دهه واپسین حکومت پهلوی" به بررسی توصیفی – تحلیلی سالهای 1337 تا 1347 می پردازد. بر این اساس می توان گفت نامگذاری این کتاب چندان صحیح نبوده و دهه آخر حکومت پهلوی را دربر نمی گیرد.

هدف اصلی کتاب، واکاوی روند جایگزینی نیروهای وابسته به آمریکا (آمریکوفیل) به جای نیروهای سنتی وابسته به انگلستان (آنگلوفیل) است و در این میان ابتدا به بررسی فضای سیاسی دوران مورد بحث و نیروهای سیاسی آن در دو طیف نیروهای پشت صحنه و نیروی های عرصه عیان سیاسی می پردازد:

الف) نیروهای پشت صحنه:

1-       شاپور ریپورتر

ریپورتر افسر رابط اطلاعاتی آمریکا و انگلیس با شاه است. وی نماینده سیستم اطلاعاتی انگلستان در ایران معرفی می شود که دارای ارتباطات محکم، به خصوص پس از کودتای 28 مرداد 32 با سیستم اطلاعاتی آمریکاست.

در کتاب مورد بحث، به زندگی ریپورتر و نقش او در کودتای 28 مرداد (معرفی افسران ایرانی به سفارت آمریکا، همکاری با شبکه ملبورن جهت ایجاد هراس از کمونیسم، کسب اطلاعات برای سفارت آمریکا) و نیز ارتباطات او با رجال ایران دوران پهلوی مانند اویسی، طوفانیان، اردشیر زاهدی و علم پرداخته شده است.

شاپور در کلیه مسائل مهم کشور طرف مشورت شاه و اطرافیان وی قرار می گرفت و در تلاش بود به غرب بقبولاند که برای ایران راهی جز تحکیم قدرت مطلقه شاه جهت جلوگیری از نفوذ کمونیسم وجود ندارد.

2-       حلقه سید ضیاء

سید ضیاء الدین طباطبایی دارای تشکیلات مخفی ای بود که رابطه مرید و مرادی میان او و اعضای تشکیلاتش وجود داشت. وی دموکراسی را برای ایران بسیار مضر می دانست. سید ضیاء طرفدار برقراری توازن بین قدرتهای بزرگ شوروی و انگلیس در ایران بود. البته از دید وی صلاح ایران در نزدیکی سیاسی به غرب و البته بی طرفی نظامی بود. مهم ترین فرد این تشکیلات رحیم زهتاب فرد بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۲ ، ۰۸:۵۱
رامین مددلو
جمعه, ۶ دی ۱۳۹۲، ۱۲:۰۹ ب.ظ

سه گانه های بی ربط

اول:
بعضی وقت کتاب می خوانم تا خواندن از یادم نرود.
بعضی وقت ها هم می نویسم تا نوشتن از یادم نرود. و وقتی برای خودِ نوشتن می نویسم کاری ندارم به دقت محتوایی علی آقای زند،  دقت ویراستی آقای عربی - که همیشه ی خدا بلد نبودم و شاید نشوم - که به جای خود.
اصلن این طور جدا کردن ظاهر و باطن نوشته اشتباه است. هر باطنی ظاهر خاص خود را نیاز دارد. نمی شود که یک چارچوب (یا چهارچوب؟) محدود بدهی و بگویی هر چه داری بریز در این ظرف و حق هم نداری عوضش کنی. بگذار چارچوب خود را بر متن تحمیل نکند بزرگوار.
 
دوم:
از اینکه ژست دانشگاهی بگیرم خسته ام. این روزها برایم سؤال شده این دانشگاه با علم به مثابه نور چه ارتباطی می تواند داشته باشد؟
 

سوم:

سوار اتوبوس شد تا به شهرش برگردد. کنار دستش، آن طرف تر، دو تا ترک یا دو تا آذری (و یا هر چه می خواهی اسمش را بگذار) داشتند حرف می زدند، و حرف می زدند، و حرف می زدند،... .
پیامک زد: چرا ترک ها این قدر زیاد حرف می زنند؟
جواب داد: چون دل شان تنگ است

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۱۲:۰۹
رامین مددلو